#آلاگل_پارت_396


وارد اتاق شدم..بدون اينکه سرشو از رو کتاب بلندکنه گفت

_هنوزيادنگرفتي دربزني بعد وارد بشي؟؟؟

نشستم و گفتم

_بيخيال..حوصله ندارم.

کتاب رو بست ...با نگاه جديش گفت

_نميخواي بگي جريان چيه؟؟اين دختر کيه که انقدر نگرانشي..؟تا حالا نديده بودم انقدر نگران آسلي باشي..!

با اخم گفتم

_ نگران نيستم...

_معلومــــه!!کم مونده بود سکته کني..

نفسمو باحرص فرستادم بيرون و گفتم

_يعني ميخواي بگي فرهاد حرفي به تو نزده؟!!؟

شونه اي بالا انداخت و گفت


romangram.com | @romangram_com