#آلاگل_پارت_332
گونشو بوسيدم و گفتم
_مثل خودتم.!من برم ديگه ديرم شد
_باشه عزيزم.فعلا
دستي واسش تکون دادم و سوار ماشين شدم..
امروز کلي تو کلاس استاد کار بهمون گفت..ميخواستم جيييييغ بکشم ...کلي کار داشتم!!!
خسته و کوفته از کلاس بيرون اومدم که سابين رو جلوي دانشگاه ديدم....بعد از سلام و احوالپرسي گفت
_آلاگل...يه زحمت واست دارم!!
_چي؟؟؟
_ميشه سوار ماشين بشي؟تو راه بهت ميگم...ميدونم خسته اي ولي ديگه فرصت نميشه.
_باشه....پس صبرکن چند لحظه
گوشيمو درآوردم خواستم زنگ بزنم به رضا و بگم نياد دنبالم که سابين هول گفت
_به..به سپيدار زنگ ميزني؟؟؟!!
_نه...به اون زنگ نميزنم..چطور؟اون نبايد بدونه؟؟!
romangram.com | @romangram_com