#آلاگل_پارت_325
چندلقمه صبحانه خوردم و با سپيدار از خونه رفتيم بيرون..
کلاس اولم خيلي طولاني و جدا از سابين و سپيدار بودم.اما کلاس دومم رو هرسه تا با فتحي داشتيم...
دلم واسه سابين تنگ شده بود!
رفتاراي سابين و سپيدار باهم صميمي تر شده بود...خوشحال بودم که سپيدار مثل قبل خيلي تو خودش نيست...!
سابين_خانوماي محترم ؟؟افتخار ميديد امشب شام مهمون من باشيد؟!
ميخواستم با کله پيشنهادشو قبول کنم که يه دفعه يادم افتاد پدرجون ميخواد برگرده...هعي..!
_نه من نميتونم بيام.پدر مهراد ميخواد برگرده!
(سپيدار قبلا به سابين گفته بود که من متاهلم و مهراد رو معرفي کرده بود.)
اون دوتاهم بادشکن پنچر شد و گفتن نميريم ..هرچي اصرار کردم خودشون دوتا برن راضي نشدن ...ولي قول دادم يه شب حتما باهم بريم گردش و ..
سرکلاس فتحي نشسته بوديم و داشتم با سابين شوخي ميکردم ...اصلا حواسم نبود استاد اومده وقتي نگاهش کردم ديدم تمام حواسش به ماست ..کل ساعت کلاس هم مارو زيرنظر داشت...!کلا ديوونه بود.
اصلا به اون چه که من چيکار ميکنم...
کلاس که تموم شد سابين هم از نگاه هاي مشکوک و زيرکانه ي فتحي حرف مي د ولي وقتي به نتيجه نرسيديم بيخيال شديم...
romangram.com | @romangram_com