#آلاگل_پارت_314

_سرد شد.برم گرمش کنم بعد بخور...

خواستم بلند شم که مچ دستم رو گرفت وگفت

_آلاگل...حالت خوبه؟؟؟

درمونده نگاهش کردم که با لحن مهربون تري گفت

_نميخواد بري سوپ رو گرم کني.بده من خودم ميخورم...تو به اندازه کافي خسته شدي.برو استراحت کن...

_نه من خوبم.خسته هم نشدم...!

بشقاب رو از دستم گرفت و گفت

_به هرحال من بهترم ميتونم خودم سوپ رو بخورم.ممنون ...نياز به داغ کردن هم نداره...توام لجبازي نکن و برو يکم استراحت کن.

نميدونم چرا بغض کرده بودم....شايد از اينکه نتونستم حداقل يه روز کامل از يه مريض که مثلا شوهرمه مواظبت کنم و کمکش کنم...شايد هم از سوتي دادن هاي خودم...شايد...نميدونم!!!

_داروهات يادت نره...

ديگه حرفي نزدم و لبمو به دندون گرفتم تا ريزش نکنه اين بغض لعنتي مزاحم ...

موهامو انداختم پشت گوشم و سر به زير بسمت در رفتم...

_آلاگل؟...

romangram.com | @romangram_com