#آلاگل_پارت_168
_ولي ماهميشه دوستت داشتيم .
_ولي هيچوقت نشون ندادييييييد!
مامان منو تو آغوشش گرفت.
_هيس..هييس دختر خوشگلم!مارو ببخش عزيزم...ما هميشه کنارتيم مادر ...بي انصاف نباش!!
از آغوشش بيرون اومدم و به سمت اتاقم دويدم....
در رو از داخل قفل کردم و به اتاقم نگاهي انداختم...
خسته بودم اما اصلا خوابم نميومد...دلم نميخواست توخونه باشم ...
رو تخت دراز کشيدم و به همه چيز فکرکردم....
"دوهفته بعد"
دوش حمام رو بستم و حوله ام رو پوشيدم.از حمام خارج شدم و نگاهي به ساعت انداختم.5عصربود.
امشب مراسم نامزدي شايان و مژگان هستش.بعد اين مدت اين مراسم شايد بتونه حالم رو بهترکنه....
کارهاي دادگاه و شکايت رو کنسل و همه رو به بابا و مامان واگذار کردم...اصلا نميتونستم حتي قيافه ي عرفان رو ببينم....همه ي آثاري هم که ازش داشتم نابود کردم
رابطه ام با مامان و بابا همچنان مثل قبل شد...کسي اهميتي نداد به حرف هاي من و خيلي زود قضيه رو خاک کردن.
romangram.com | @romangram_com