#آخرین_شعله_شمع_پارت_158
نگاهش کردم بی هیچ نقاب و هیچ نمایشی..جوابی برای احوالپرسی اش نداشتم.
مردمکهای تیره ش میون صورتم چرخ زد .
-تشریف ببرید منزل...
بعد از اونهمه اخم و تَخم و قیافه گرفتن ، انتظار این لطف را نداشتم. مبهوت نگاهش کردم.
-با این رنگ و رویی که من می بینم برام این سوال پیش میاد که اگه از در این شرکت ،برید بیرون می تونید سالم خودتون را برسونید خونه تون یا نه؟
ناخوداگاه دستم روی صورتم نشست. بر خلاف حجم هوای گرمی که مابین استخونهای قفسه سینه م حس می کردم، صورتم سردِ سرد بود.
-یخ؟؟!!..درسته؟
حرفی برای گفتن نداشتم. از نگاه های دقیق و خیره ش معذب شده بودم.
-با اجازه تون..بازم متاسفم
عقب گرد کردم و خواستم از اتاق خارج بشم که گفت:( صبر کنید...)
به سمتش چرخیدم. از پشت میزش بلند شد و قد و بالای بلند و درشتش ، تمام میدان دیدم را پر کرد.
کتش را از آویز جالباسی به سرعت برداشت و در حالیکه به تن می کشید ، گفت:( جایی کار دارم ..تا یه مسیری می رسونمتون!!)
وای نه!!! تو این وضعیت فقط همین را کم داشتم..قلبم کوبش عجیبی گرفت و سلولهای مغزم به دنبال راه فراری به تکاپو افتادند.لرزش خفیف دستهام بیشتر شد...من این حضور و این نزدیکی را نمی خواستم..این سایه افتاده روی غم مبهم امروزم را نمی خواستم..تنها ، تنهایی می خواستم و دوری!..دوری از همه حتی از افکار ناقص خودم.
-مهندس طلوعی احتیاج نیست که خودتون را به زحمت بندازید
-زحمت؟!...عرض کردم جایی کار دارم شما را هم می رسونم
و در اتاقش را باز کرد و از کنارم گذشت و قبل از اینکه حرفی بزنم گفت:( می تونید چند لحظه تو پارکینگ منتظر بمونید؟) و بی نیاز از پاسخم رو به منشی مخصوصش کرد و گفت:(خانم اجلی ...لطفا قرار ظهر با آقای سبحانی را کنسل کنید و با ایشون برای فردا صبح ساعت هشت همینجا هماهنگ کنید...) بعد دوباره به من که هنوز مستاصل و ناچار ، با التماس نگاهش می کردم ، رو کرد و گفت:( شما که هنوز اینجایید؟)
اینجا قلمروی امپراطوری طلوعی بود و ابهت کلامش پر طنین!
سری تکون دادم و با عجله به سمت در رفتم و صدای طلوعی را خطاب به منشی شنیدم:
-با آقای ستوده قرار دارم.قراره به کمکشون جنسهای گیر کرده تو گمرگ را رد کنیم...با مهندس تهامی میرم..لطفا براشون ماموریت بزنید...
بی دلیل قدم تند کردم ..قرار نداشتم ...حس مبهمی داشتم...فقط می خواستم نباشم...با یاداوری توکا..تنهایی می خواستم و بس. خودم را به راه پله ها رسوندم .امروز نذر دویدن میون این پشته های شیب دار و زاویه دار را داشتم..با این حال زارم!
وقتی به پارکینگ رسیدم از شدت نفس نفس زدن ، خم شدم و تند تند حجم سینه م را پر و خالی کردم...طول کشید تا ریتم تنفسم عادی بشه.چی شده بود؟!! داشتم با این تکاپوی بی مورد و کار کشیدن از عضلاتی که عجیب تنبل شده بودند، چیو انکار می کردم؟ چیو فراموش می کردم؟
حالم بد بود. بد!وجود بی دلیل و حضور ناخوندۀ طلوعی هم بیشتر آزارم می داد.
به سمت ماشینها نگاه کردم.چشمم به بهانه جستجوی ماشین طلوعی فرصتی برای تفکر به ذهن خسته م می داد؛ لزومی داشت؟ پذیرفتن بی چون و چرای حضورش دلیلی داشت ؟ یا از روی بی دست و پایی و ضعفم بود؟بهانه تراشیدن طلوعی برای توجیه جمع دو نفره مون در حضور منشی شرکت ، چهره قشنگی نداشت حالم را بد می کرد...حس ناجوری بهم القا می کرد...مثل یه قرار مخفیانه و دزدکی!
ته مونده های جراتم را خرج کردم و چند پله پایین اومده را به بالا برگشتم و زیر لب زمزمه کردم:
-بعدا براش توضیح می دم..فوقش اخراجه دیگه
و به سرعتِ قدمهای بی جونم افزودم .نمی خواستم باهاش روبرو شم. بعدا عذر و بهانه ای برای نبودنم می تراشیدم.
از در ساختمون بیرون رفتم. هجوم هوای گرم به صورتم ، حالم را دگرگون کرد. نشستن قطره های ریز و سرد عرق را روی صورتم حس می کردم. سرم بی اراده من چرخ می خورد و به سمت عقب سنگینی می کرد. با وحشت از سقوط احتمالی نرده های کنار پله های کوتاه ورودی ساختمون را گرفتم و سعی کردم تعادلم را حفظ کنم...
چند لحظه چشمام را بستم و از ترس روبرویی با طلوعی بلافاصله بازشون کردم..باید زودتر می رفتم قبل از اینکه مجبور به تحمل فضای سنگین جو بی مورد دو نفره مون بشم!!
و با چند نفس عمیق اما کوتاه، به نبرد تن نافرمونم رفتم..نمی فهمیدم هوا اینقدر گرم شده یا تن سرد و عرق کرده من این تضاد را با سلول سلولش تجربه می کنه...نفسم با تاخیر جاری می شد و چشمهای خشک شده ام ، می سوخت..لرزش دستهام وحشتم را از حال خرابم بدتر کرد...ترس از بدتر شدن حالم، بی رمق ترم کرد...و صدای بوق ممتد و دود خارج شده اتوب*و*س داغونی، ته مانده های زندگی ام را به جرعه ای بالا کشید...دستم از روی میله سست شد و با تمام توان به جامانده سعی کردم به جای سقوط پر درد روی اون پله های کوتاه، بنشینم...سُر خوردم و بی صدا روی پله افتادم..درد بازو ؛ ناشی از برخوردم با میله ها هنوز هوشیارم نگه داشته بود..
-خانوم تهامی!!!!
توان حرکت از تمام ابعاد بدنم سلب شده بود حتی از نگاهم.
-ترلان؟؟...وای..وای...بلند شو ببینم..
سبک شده بودم یا سنگین و لَخت؟ حسم اما حس پرواز بود میون دستهای قدرتمندی که دور بدنم حلقه شد و از زمین داغ جدایم کرد.
-اینجا پارکینگه؟؟؟
romangram.com | @romangram_com