#آخرین_شعله_شمع_پارت_156
از داخل کمد همون اتاق دو تا بالشت و یک پتو برداشتم ..پیراهنم را کندم و به عادت بعضی از روزهای پرکارم بالشت اضافه را زیر زانوهام گذاشتم و رو به سقف ولو شدم...خنکی کولر تمام پوستم را تازه کرد...کم کم که نه، به سرعت پلکهام سنگین شد...
*****
ترلان
درد یکنواخت و کم جونی توی دلم می پیچید.آروم بلند شدم .به میس کالهایی که روی گوشیم افتاده بود توجهی نکردم اما پیام روژین را باز کردم.
"ترلان از یک ساعت پیش که طلوعی اومده چپ میره راست میره سراغ تورو می گیره هنوز جرات نکردم برات مرخصی رد کنم اگه می تونی بیا . فوقش تاخیر می خوری دیگه..تلفنم که جواب نمی دی ..مردم از دلشوره..چیکار کنم رد کنم برات مرخصی؟"
به ساعت نگاه کردم. نه و نیم بود..تمام بدنم کرخت بود..قصد رفتن نداشتم اما پیام روژین باعث دلشوره م شد..نباید بهونه ای دست این صاحبکار عب*و*س می دادم. بخصوص تو این هرج و مرج اوضاع کاری.دو ماه
طول کشید تا یک کار نسبتا مرتبط با رشته م پیدا کنم..
با اهن و اوهون مثل زنهای تازه زایمان کرده ، از روی تخت بلند شدم و یکراست به سمت دستشویی رفتم و سرکی هم به آشپزخونه کشیدم...کتری رو شعله ملایم بود اما اثری از بابا نبود..حتما خوابیده بود. در اتاقش هم بسته بود.
به سرعت مراسم تسلی بخش دستشویی را تموم کردم و با یک چای تلخ آماده رفتن شدم.
-سلام روژین
-خدا مرگت بده مایه دل ضعفه! تو کجایی مردم...
رژ لب بی جونی روی لبم زدم و گوشی را کمی فاصله دادم و با همون رژ ، گونه های بی رنگمو صفا دادم.
-دارم میام..
صداشو پایین تر آورد و گفت:( خدا لعنتش کنه داره میاد بازم..بگو تو کار نداری؟!!)
و بعد با صدای بلندتری رو به مخاطبی که می تونستم ندیده، حتی لباسش را تصور کنم ، گفت:( سلام جناب مهندس!) و صدای رسا اما کمی دورتر طلوعی:( روزی چند دفعه سلام می کنی خانوم راستگار؟)
-سلامتی میاره دیگه
-نیومدند ایشون؟
-اگه کار خاصی هست من خودم...
-شماره شون را بگیرید بدید به من!
-الان؟؟
-پس سه روز دیگه!
-چشم...بفرمایید
و احتمالا با همون رنگ و روی پریده گوشی را به سمت طلوعی گرفت. همینکه صلابت صداش توی گوشی پیچید،رنگ مصنوعی گونه هام هم پرید.
-به به...
-س..سلام
-حاج خانوم چاییشون دم کشیده یه قلپ نوش جان کنند و تشریف بیارند سر کار؟
-س..سلام
-مرض چند سلامی ظاهرا مسریه!
-ببخشید..یه موردی پیش اومده بود..تا نیم ساعت دیگه شرکتم
-بیست دقیقه دیگه اینجایید!! یکراست هم میاید اتاق من!
-چشم..چشم..
و تماس را قطع کردم. دستم را به کناره جا کفشی گرفتم و به همون پنج تا انگشت تکیه کردم. صورتم بیشتر از قبل رنگ پریده شده بود. نفسم را رها کردم و با عجله خرت و پرتهای بزک دوزکم را جمع کردم و روی ام دی اف یک تختۀ کانتر آشپزخونه رها کردم..همون دو تا رژ هم دستم را سنگین می کرد.
بدون اینکه معطل آسانسور بشم با همون حال ناجورم پله ها را به حالت دو طی کردم و نفس نفس زنون در را باز کردم.
به سمت خیابون اصلی قدم تند کردم و خواستم دستم را برای اولین سواری بلند کنم که نگاهم به انتهای خیابون افتاد...
romangram.com | @romangram_com