#آیدا_و_مرد_مغرور_پارت_170

بعدازشام محسن با خوشرویی کنارم نشست از کنار مبل روی زمین کیسه ای بالاکشید .به طرفم گرفت.متعجب نگاش کردم..
ـ بفرمایید اینم عکسای عروسیتون ...
با خوشحالی گرفتم درکیسه رو بازکرم یه آلبوم باجلدچرمی ....
ـ وای ممنونم ...چه خبره امشب همه منوخوشحال می کنن ؟
محسن لبخندی زد.
برای اینکه خیلی گلی
جوابی ندادم تندتندورق میزدم چه عکسایی عمو زن عمو ساغر وعلی ...همه بودن
ـ واقعاممنونم
ـ خواهش ...قابلی نداشت .
اون شب فهمیدم آیدین ومحسن از بچگی باهم دوست بودن وباهم بزرگ شدن ...یاسمینم دختر خوبی بود باهم دوست شدیم قرارشد یاسی صداش کنم ...آیدینم اجازه دادبعضی وقتها بایاسی برم بیرون واز تنهایی بیرون بیام ...موقع رفتن محسن روبه آیدین کرددستشوانداخت روشونم ...اول خیلی بدم آمد ...چه دلیلی داره به من دست بزنه ولی وقتی حرفشوزد ناراحتیم رفع شد.
ـ خانوم خوب وشیرینی داری ...وای به حالت اذیتش کنی ...از این به بعدآیدا خواهر کوچولوی منه ...حواست باشه بامن طرفی ...مفهوم بود...
آیدین باخنده دستاشوبالا برد ...

romangram.com | @romangram_com