#اگه_بدونی_پارت_166


جان؟.؟.؟

همه خنديدن و فرنگيس خانوم سرجاش نشست.

_ ساکت باشيد ببينم نيشاتونم ببنديد.. غذاتونو بخوريد سرد شد.

باز همه با شوخي مشغول شدن.

بعد از شستن ظرفا به همراه هليا به سالن برگشتيم. اما به محض اينکه قصد نشستن کرديم

فرنگيس خانوم گفت:

_دخترا بيابيد بريم تو حياط بشينيم.

و باحرص به اشوانو سعيد که در حال شطرنج بازي بودن اشاره کرد و ادامه داد:

_ اقايونم به بازيشون برسن.

اشوان با لحن بامزه اي گفت

- جون فرنگيس گير نده.

فرنگيس خانوم عصباني شد.

_ ميبينين تو رو خدا اينم تربيتشه.

منو هليا سعيد زديم زير خنده.

فرنگيس خانوم رو به ما گفت:

_ مادر اين خوراکيا هم بيارين با هم تو حياط بخوريم.

هر دومون چشمي گفتيمو بعد از برداشتن وسايل به حياط رفتيم.

حياطشون خيلي خوشگل بود. همه چيزايي که بايد يه خونه ي ويلايي داشته باشه رو داشت.

الاچيق، استخر، تاب فضاي بي نطير از گل و گياهو درخت.

فرنگيس خانوم روي يه صندلي قديمي نشستو منو هليا هم روي تاب.

سکوت شب عالي بود. صداي جيرجيرکا رو ميتونستم به خوبي بشنوم. حتي امشب اسمونم

مثل اينه صاف بودو ستاره ها توش به خوبي ميدرخشيدن. با صداي هليا به خودم اومدم.

_ سوگند ميگم چطوره يه اهنگ بخونيم هان؟.

با لبخند رضايتمو اعلام کردم. هليا روبه فرنگيس خانوم گفت:


romangram.com | @romangram_com