#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_282
با نگرانی نگاش کردم و گفتم :
- چی شده ماکان ؟ حالت خوبه ؟
- پام ! پام گیر کرده نمیتونم تکونش بدم
انگار واسه یه لحظه ضربان قلبم قطع شد .
یعنی چی . چرا؟
همون لحظه در سمت منم باز شد و چند تا دست منو آروم از ماشین کشیدن بیرون
احساس میکرد از زور کمر درد دارم میمرم .دلم می خواست از ته دل جیغ بزنم ولی به زور جلوی خودم و گرفتم ولی همین که پام به زمین رسید همون جا کنار ماشین نستم رو زمین . یه مرده مسن اومد کنار و دستم و گرفت که از جا بلندم کنه که یکدفعه عصبی جیغ کشیدم و گفتم :
- به من دست نزن . ولم کن
آروم دستاش گرفت بالا و گفت:
- دختر جان اینجا خطرناکه بلند شو از اینجا .
این چی داشت میگفت ؟ اگه این جا خطرناک پس چرا ماکان هنوز تو ماشین و بیرون نمیاد !!! ای خدا نکنه چیزی شده ؟
آروم دستم و گرفتم به ماشین با بدبختی از جام بلند شدم . تمام تنم خورد بود . کمرم . پهلوم . دلم . همه با هم درد می کرد . تو دهنم فقط مزه خون و احساس میکردم .
آروم رفتم سمت ماکان . دوتا مرد داشتن تلاش میکردن از تو ماشین بیارنش بیرون ولی هنوز موفق نشده بودن . یکی از مردا رو کنار زدم و ماکان و دیدم که از زور درد صورتش جمع شد بود
با لکنت گفتم :
چی.... چی شده
مرد گفت :
صندلی از پشت شکسته و فشار آورده بهش ، پاش گیر کرده زیر فرمون . باید یه جوری صندلی رو بشکنیم یا بکشیمش عقب تا بتونیم پاشو در بیاریم .
با ترس به ماکان نگاه کردم . تازه ماکان منو دیدمتوجه من شد. در حالی که از درد نفس نفس می زد . با عصبانیت گفت:
romangram.com | @romangram_com