#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_280
تو یه لحظه اتفاق افتاد . همچین با شدت کوبید به ماشین و کشوند ما رو طرف دره که کنترل ماشین از دست ماکان خارج شد .
با سرعت داشت میرفت طرف دره که به زور ماشین کشید سمت جاده که خورد به یه تخته سنگ که کنار جاده گذاشته بودن . جیغ خودم و فریاد ماکان تنها چیزی بود که فهمیدم و از ترس چشمام و بستم .
صدای شکستن و ریختن شیشه های ماشین توی سر و صورتمون تمام گوشم و پر کرده بود . صدای جیغ من و فریاد الین گفتن ماکان تو صدای شیشه های ماشین و خورد شدن آهن و این طرف و اون طرف پرت شدن ما گم شده بود . انقدر ماشین دور خودش چرخید که آخر تنها چیزی که احساس کردم یه ضربه محکم و شدیدی بود که باعث شد درد بدی تو کمرم بپیچه .
تمام دست و صورتم به خاطر شیشه ها زخمی بود و پر از خون بود .
هیچ صدایی از ماکان نمی اومد . ایربک و زدم طرف دیگه . یه نگاه به ماکان کردم که صورتش تو ایربک گم شده بود .
با بدبختی کمربندم و باز کردم و سعی کردم خودم و به سمت ماکان بکشم ولی درد کمرم نفسم و برید .
به سختی یکم خودم و کشیدم سمتش و شونه اش و گرفتم و کشیدمش سمت عقب و تکیه دادمش به صندلی . ولی چشماش بسته بود و تمام صورتش پر از خون بود .
یه آن احساس کردم نفسم بند اومد . صداش کردم
- ماکان . ماکـان
ولی جوابی نداد
چرا حرف نمیزنه . چرا چیزی نمیگه ؟ نکنه مرده ؟با این فکر جیغ زدم :
- ماکان . ماکان . تو رو خدا بلند شو . جون الین چشمات و باز کن . ماکان تو رو خدا
ولی هیچی نمی گفت
دیگه هیچی حالیم نبود . نباید می مرد .نه حق نداشت بمیره .
با اون حال و سرو صورت خونی شروع کردم به جیغ زدن و گریه کردن . التماس کردن واسه بیدار شدن ماکان
- ماکان قربونت بشم تو رو جون من بیدار شو ..
ولی فایده ای نداشت
خیلی ترسیده بود . انقدر شکه شده بودم که شروع کردم با اون حال خرابم محکم تکون دادنش و جیغ زدن
romangram.com | @romangram_com