#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_276
- ماکـان
سرش و آورد بالا و بی حرف نگام کرد . انقدر چشماش غمگین بود که دلم میخواست بزنم زیر گریه . من چی کار کرده بودم . خوبه همین چند روز پیش گفتم خوشحالم از این که ماکان تو قضیه هیربد منو درک کرد و فهمید که من بی گ*ن*ا*هم . پس چرا من درکش نکردم ؟!!!
با بغض گفتم :
- متاسفم . معذرت میخوام واسه حرفام
دوباره سرش و انداخت پایین و گفت :
- از تو ناراحت نشدم . حق داری
بعد تکیه دار به صندلی . کلافه دستی تو موهاش کشید و یه نفس عمیق کشید و گفت :
- از وقتی من تو زندگیت اومدم گند زدم به همه چی .
با ناله گفتم :
- نه ماکان این طور نیست
- چرا همین طور .
همون موقع گارسون غذامون و آورد و نتونستم دیگه حرف بزنم . بعد از اون هم انقدر ناراحت بودم و بغض داشتم که می دونستم اگر حرفی بزنم اشکام میاد پایین
دوتایی فقط داشتیم با غذامون بازی می کردیم و هیچ کدوم میلی به خوردن غذا نداشتیم . یکم که گذشت ماکان نگاهی به ظرفم کرد و گفت :
- اگر نمی خوری بهتر دیگه راه بیوفتیم .
بی حرف از رو صندلی بلند شدم و بدون این که منتظرش بمونم سوییچ و از روی میز برداشتم و رفتم سوار ماشین شدم .
دلم گرفت . عادت نداشتم ماکان بهم بی توجه باشه . همیشه انقدر حواسش بهم بود که حالا ..
اگه هر زمان دیگه ای بود و می دید هیچی غذا نخوردم تا به زور غذا رو تو دهنم نمی ریخت راضی نمی شد . وی حالا اصلا واسش مهم نبود . واقعا چقدر خود خواه شده بودم . میدونستم . ولی دست خودم نبود . بدعادت شده بودم . ماکان با توجه بیش از حدش بهم بد عادتم کرده بود .
با صدای در به خودم اومدم .اخمام و تو هم کردم و دست به سینه نشستم که باصداش برگشتم طرفش .
romangram.com | @romangram_com