#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_257
مگه منو نمیشناخت . من آدم نامردی نبودم . وقتی میدونستم هیربد چقدر دوستش داره حتی اگه بهش علاقه مند هم بودم دیگه حرفی نمی زدم چه برسه به این که بخوام..
کلافه دستی تو موهاش کشید و با ناراحتی نگام کرد . خیلی ناراحت بود . دلم میخواست یه چیزی بگم که آرومش کنم ولی نمی دونستم چی بگم . همون جوری که تو فکر بود آروم بلند شدم رفتم دوتا قهوه دیگه درست کردم . سرم شدید درد گرفته بود . شاید قهوه هم منو آروم میکرد هم ماکان رو .
وقتی رفتم کنارش نشستم هنوز تو فکر بود . فنجون رو کنارش رو میز گذاشتم و گفتم :
- بخور آرومت میکنه .
با یه لبخند غمگین نگام کرد و گفت:
- دستت درد نکنه فدات بشم
بعد خوردن قهوه اش دوباره شروع کرد به گفتن
- اون ماجرا باعث شد که هیربد از خونه ما بره و واسه خودش یه خونه بگیره .
بعد یه پوزخندی زد و گفت :
- تانیا با علاقه احمقانش به من باعث شد من کسی رو که مثل برادرم دوستش داشتم از دست بدم . از این ناراحت بودم بودم که منو باور نکرد . حرفم و قبول نکرد . از این داغون بود که با این که به تانیا گفته بودم حرفام رو باز هم جوری به هیربد نشون داده بود که انگار من هم بهش علاقه مندم . فقط هیربد مزاحم ما این وسط
دلم میخواست تانیا رو از عصبانیت بکشم . مگه من چند سالم بود ؟احساس کسی رو داشتم که بد بازی خورده . عصبانی رفتم پیش تانیا . بردمش بیرون . تا میتونستم سرش داد زدم .
گفتم که دوستی بین منو و هیربد و خراب کرده . گفتم حق نداشته از طرف من دروغ بگه و باید بیاد به هیربد همه چیز و بگه . ولی هیچ حرفی نمی زد و فقط گریه میکرد .
هر کاریش کردم که بیاد و با هیربد حرف بزنه قبول نکرد و با گریه رفت خونه .
دیگه کلافه شده بودم . گفتم به جهنم . هر کاری که دوست دارن انجام بدن . من همه تلاش خودم و کرده بودم .
بعد از چند روز یه روز بابا کلافه اومد خونه و گفت که میخواد باهام حرف بزنه . حدس زدم راجع به چیه ولی از حرفی که زد به حرف مرگ شکه شدم .
بعد هم ساکت شد و زل زد به دستاش
- داشتم از فوضولی می میردم که بدونم چه حرفی زده بابای ماکان . با هیجان گفتم :
- چی گفت بهت ؟
romangram.com | @romangram_com