#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_254
- فدات بشم واسه این که ناهار نخوردی . مامانت زنگ زد گفتم حالت یکم خوب نبوده نرفتی اونجا . تونستی یه زنگ بهش بزن از نگرانی درش بیار .
یه آهی کشیدم و گفتم :
- اصلا حواسم به مامان نبود .
اونم دیگه حرفی نزد . قهوه و کیکمون رو تو سکوت خوردیم . میدونستم اونم ناهار نخورده . یه فکر بدجوری داشت اذیتم می کرد . نمیدونستم الان پرسیدنش درسته یا نه . ولی نمیتونستم بیشتر از این عذاب بکشم . دلم و زدم به دریا و با شک و ترید پرسیدم .
- ماکان میخوام باهات صحبت کنم .
غمگین نگام کرد و گفت :
- می دونم میخوای راجع به تانیا ازم بپرسی آره ؟
سرم و به معنی آره تکون دادم .
کلافه یه دستی به موهاش کشید و سرش و به پستی مبل تکیه داد و گفت :
- خیلی وقت بود که نمی ذاشتم دیگه فکر تانیا بیاد تو سرم ولی این هیربد نذاشت آرامش داشته باشم . نمیدونم کجای کارم اشتباه بوده که حالا دارم تاوان پس میدم .
آروم دستم و گذاشتم رو دستش و گفتم :
- اگه واست سخته نگو
ولی دروغ گفتم . دلم میخواست بگه . دلم میخواست از برزخ ندونستن و خیال بافی کردن و فکر ناجور کردن خلاصم کنه .
آروم دستم و با انگشت شصتش نوازش کرد و گفت :
- نه باید بگم بالاخره .
بعد یه نفس عمیق کشید و شروع کرد به تعریف کردن .
- من دبیرستانی بودم که بابام ه*و*س رفتن کرد . علاقه ای به رفتن نداشتم . برعکس دوستام ، ولی مخالفتی هم نمیتونستم بکنم . حدود یه سال بود که اونجا زندگی میکردیم که هیربد هم گفت میخواد بیاد پیش ما .
خواهرش و عمه اش هلند زندگی میکردن . اونم بعد از رفتن ما رفت هلند ولی دلش میخواست بیاد انگلیس.
romangram.com | @romangram_com