#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_222
دوباره شروع شد . اون از دختره که اون بار زنگ زد . حالا هم این . با عصبانیت گفتم :
- فکر نکنم زندگی خصوصی من به شما ربطی داشته باشه .
- من خواستم کمکتون کنم . شما اولین دختری نیستین که ماکان بدبختش کرده . چطوره از ماکان راجع به تانیا سوال کنید . شاید بفهمید با چه جور آدمی طرف هستید .
بعد بدون اینکه به من اجازه صحبت کردن بده گوشی رو قطع کرد . منم همیجوری گوشی به دست مات و مبهوت موندم .
تانیا کی بود دیگه ؟ یعنی چه رابطه ای بینشون بود ؟ انگار یه ذره آرامش به من نیمده بود .
تا ظهر که ماکان بیاد دائم تو فکر حرفای مرد بودم . باید هر جور که شده می فهمیدم قضیه از چه قرار.
ظهر که ماکان اومد مثل همیشه گونم و ب*و*سید و گفت :
- خانم خودم چه طوره ؟
با بی حالی گفتم :
- خوبم .
فکر کنم فهمید که حال و حوصله ندارم . حرفی نزد و رفت تو اطاق لباسش و عوض کنه . شکوه خانم هم میز ناهار و چید و صدام کرد . منم بدون اینکه منتظر ماکان بشم نشستم پشت میز و غذا کشیدم . ماکان هم اومد . یکم با تعجب نگام کرد و بی حرف نشست و اونم غذا کشید . میلی به غذا نداشتم . همون جوری که داشتم با غذام بازی میکردم زیر چشمی نگاش کردم و گفتم :
- ماکان دختری به اسم تانیا میشناسی
یکدفعه هول شد و غذا پرید تو گلوش . فوری یه لیوان آب ریخت و خورد تا نفسش اومد بالا . منم همینجوری کنجکاو داشتم به عکس العمل های عصبیش نگاه می کردم .
بعد از این که چند تا نفس عمیق کشید و خونسردی خودش رو به دست آورد و گفت :
- گفتی کی ؟
با خونسردی گفتم :
- تانیا
- نه ، چرا فکر کردی من باید بشناسم ؟
romangram.com | @romangram_com