#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_211

به تو دل رو بسته دوباره دلم
عشقِ تو کارِ دلم
نفس نفسم تو رو داد میزنه
نفس توی سینه صدات میزنه
نگاه تو مثلِ جوابِ منه
به تعبیرِ خوابِ منه
صورتش خیلی غمگین بود . آهنگ که تمو شد دوباره زد از اول خوند .
نمیدونم چرا از دیدن مامان و بابا خجالت کشیدم . مامان یکم از زیر زبونم حرف کشید و تا خیالش راحت نشد که من مشکلی ندارم ولم نکرد . این ماکان پاچه خوار هم واسه مامان یه سرویس طلا سفید خیلی ظریف و شیک آورده بود . انقدر مامان و بابا رو تحویل گرفت که مامان با اون همه جدیت داشت نرم می شد . جوری نذاشت بریم و شام موندیم .
بعد از شام بود که سیاوش اومد اونجا که هم به مامان و بابا سر بزنه که از دوری دختر شون ناراحت نباشن . هم با بابا کار داشت . با دیدنش خیلی خوشحال شدم . انگار نه انگار همین دیشب دیده بودمش . ولی ماکان با دیدنش اخماش و کشید تو هم و خیلی جدی باهاش دست داد و خیلی سرد باهاش سلام علیک رد . جوری که سیاوش هم متوجه شد . خیلی ناراحت شدم و یه جورایی جلوی سیاوش خجالت کشیدم . حالا سیاوش همه چیز و میدونست ولی این از زشتی کار ماکان کم نمی کرد .
ماکان کنار بابا نشسته بود داشت باهاش صحبت می کرد ، منم رفتم کنار سیاوش نشستم و گفتم :
- خوب ما رو نمی بینی خوشی ؟ چه خبر ؟
سیاوش خندید و گفت :
- آره بابا تازه تو این یه روز احساس می کنم زندگی چقدر می تونه زیبا باشه .
یه دونه زدم تو سرش و گفتم :
- خیلی بی چشم و رویی ، اگه بعد از این بهم زنگ بزنی بگی الین بیا ببینمت دلم واست تنگ شده . اون موقع منم دارم واست .
آروم خندید و یه آبروش و انداخت بالا و گفت :
- الهی کوچولو ، آرزو واسه کوچولوها عیب نداره .
با اخم روم رو برگردوندم که گفت :

romangram.com | @romangram_com