#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_200
- بلند شو دختر خوب . من دارم از گرسنگی میمرم . مادر زنمون که واسمون صبحانه نفرستاد . بلند شو خودم یه صبحونه بدم بخوری که تا حالا تو عمرت نخورده باشی .
همون جوری بیحال دستام و کشیدم رو به بالا و یه کش و قوس به خودم دادم و گفتم :
- خودم گفتم نیاره . از این لوس بازیها خوشم نیماد .
برگشتم سمتش دیدم داره با لبخند نگام میکنه . با اخم نگاش کردم و گفتم :
- چیه ؟ نگاه داره ؟
با شیطنت گفت :
- بلند شو دیگه تا به جای صبحانه تو رو نخوردم .
با مشت زدم تو بازوش و گفتم :
- نمیتونی درست صحبت کنی ؟
همون جوری که از تخت بیرون میومد ، ابروش و انداخت بالا و گفت :
- نچ
پرو . فقط بلده لج منو در بیاره . از اتاق رفت بیرون . منم بلند شدم با همون ملحفه ، حولم رو برداشتم و رفتم تو حمام . یه دوش آب گرم گرفتم . یکم کوفتگی تنم بهتر شد . اومدم بیرون . از بین لباسا یه پیرهن کوتاه سفید مشکی پوشیدم . بعد موهام و خشک کردم و محکم بالا بستم . یه آرایش ملایم هم کردم .
تو آینه به خودم نگاه کردم
- یعنی من الان زن شدم ؟ الین از دیشب تو شدی یه آدم دیگه . با دنیای دخترونت خداحافظی کن . دیگه ماکان نمیذاره تو نفس بکشی . انتظار داره بدون اجازه اون آب هم نخوری .
یه پوزخند تو آینه به خودم زدم و رفتم بیرون . ماکان تو آشپزخونه داشت چایی میرخت . تا صدای پای منو شنید گفت :
- دیگه داشتم میومدم دنبالت . کجا ...
تا نگاه به من کرد بقیه حرفش و یادش رفت . زل زد به من و با لبخند از سر تا پام رو نگاه کرد. منم مشغول دید زدنش شدم . یه تیشرت آستین حلقه ای زرد و مشکی با شلوار ستش پوشیده بود . اونم پس رفته بود حمام . خوش تیپ بود . نمیتونستم اینو انکار کنم .
یه سوت زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com