#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_186

- چند دقیقه دیگه میام . زنم و ازتون سالم تحویل میگیرما . اذیتش نکنین .
فرنوش یه چشمک زد و گفت :
- نترس آقا ماکان بلایی سرش نمیارم .
یعنی مردم از خجالت . قرمز شدم عین لبو و با عصبانیت به فرنوش نگاه کردم .
ماکان زد زیر خنده و رفت و فرنوش هم با خونسردی شونه ای بالا انداخت .
سحر با ناز گفت :
- وای الین خیلی ناز شدی . شدی یه عروس متفاوت . خیلی خوشم اومد ازت
فرنوش یه چشمک زد به معنی این که تحویل بگیرین خانم . دیدی گفتم ؟
رومو کردم اونطرف و حرفی نزدم .
تا آخر شب اونقدر دور و اطرافم شلوغ بود که اجازه فکر و خیال بهم نداد . نزدیکای آخر مهمونی بود و منو ماکان داشتیم به پر حرفی زن عموم گوش میکردیم که با صدای سلامی دوتایی برگشتیم طرف صدا
خودش بود . همون پسره که از نگاش بدم اومده بود . داشت با لبخند نگامون میکرد . ماکان هم شک زده نگاشکرد و با بهت گفت :
- تو اینجا چیکار میکنی ؟ کی اومدی ؟
با خونسری دستش و کرد تو جیبشو چشماش و ریز کرد و گفت :
- ممنون پسر خاله گرامی از استقبال گرمتون . دیشب اومدم . نمیخوای من و به خانمت معرفی کنی
ماکان با فکی منقبض شده رو کرد سمت من و گفت :
- الین عزیزم معرفی میکنم . هیربد پسر خالم . هیربد . ایشونم الین عشق منه .
هیربد چشمکی به ماکان زد و دستشو آورد سمتم و گفت :
- از آشناییتون خوشبختم .

romangram.com | @romangram_com