#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_160
بعد بدون این که بذارم حرف بزنه قطع کردم .
اعصابم خورد شد الکی . یه نگاه به فرنوش کردم دیدم دهنش باز مونده و داره با تعجب نگام میکنه . گفتم :
- چته ؟ ببند دهنتو الان مگش میره توش .
با تعجب گفت :
- تو با ماکان اینجوری حرف میزنی ؟
- چه جوری حرف میزنم ؟
- اینقدر خشن و بد !!! راستش من که ماکان و میبینم انقدر قیافش جدی و با جذبه که کلا لال میشم ولی تو ....
- ول کن بابا . حالم ازش به هم میخوره .
فرنوش رفت تو فکر و بعد از چند دقیقه گفت :
- الین نمیخوای راجعبش جدی فکر کنی ؟ اون الان شوهرت . تو دیگه کاری نمیتونی بکنی که . سعی کن باهاش کنار بیای شاید بهش علاقمند شدی . معلومه که خیلی دوست داره خره . اینجوری خودت هم اذیت میشی . به خدا من از خدام بود یه نفر اینقدر منو دوست داشت .
- فرنوش ولم کن . تو چرا این حرف میزنی . فکر میکنی من بدم میاد یه زندگی عادی داشته باشم . ماکان خودش باعث شد که ازش بدم بیاد . با کارایی که کرد . با زور گویی هاش . فکر میکنی راحته با کسی زندگی کنی که هیچ علاقه ای بهش نداری . با کسی بخوابی که دوسش نداری . فرنوش مکه من چند سالمه ؟؟ به خدا خیلی خستم . روحی . جسمی
فرنوش دستش و گذاشت رو دستم و گفت :
- آروم باش آجی جون . همه چی رو بسپار به خدا . خدا رو چه دیدی ؟ شاید عاشقش شدی .
- آره حتما . یه بارم نه دوبار. فرنوش ماکان منو دوست نداره . فقط چون من بهش گفتم نه بر خورد بهش . به قول خودش تاحالا کسی بهش نه نگفته بوده . میخواست منو به دست بیاره که بگه دیدی تونستم . دیدی حرف . حرف منه . واسش مهم نیست نظر بقیه . فقط خودش مهمه . حالا اینکه چه بلایی سر زندگی من میاد به جهنم .
فرنوش ب*غ*لم کرد و گفت :
- بسته الین . بیخیال . بعد این همه مدت که دیدمت نمیخوام تو این حال باشی . پاشو بریم صبحانه بخوریم که مردم از گرسنگی .
با یه لبخند تلخ دستش و گرفتم از رو تخت بلند شدم و رفتیم پایین
اون روز تا شب زدیم تو سر و کله هم . بد این همه مدت بودن با فرنوش خیلی خوب بود . نامه رو دادم بهش تا ببره فردا بده حامین . دلم واسه حامینم تنگ شده بود . دلم نمیخواست راجعبم فکر بدی کنه . قرار شد فرنوش بهم خبر بده که چی شده و چه حرفی زدن .
romangram.com | @romangram_com