#آدم_دزدی_به_بهانه_عشق_پارت_158
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم :
- بعد هم بگو اگه میشه وسایل منو جمع کنه یه روز بری ازش بگیری . همه مدارکم اونجا جا مونده . غیره اون شناسنامه کوفتی که از اولم دست این ماکان خان بود.
فرنوش یه ذره رفت تو فکر و گفت :
- گفتی حامین خیلی خوش تیپه ؟ پا میده به نظرت ؟
یه دونه زدم تو سرش و گفتم :
- خاک تو سرت من چی میگم تو چی میگی .
همون موقع لیلا در زد و امد تو و گفت :
- خانم این بسته رو الان پیک واسه شما آورد . آقا ماکان فرستادن .
بسته رو داد به من و رفت . با تعجب به بسته نگاه کردم . فرنوش گفت :
- زود باش بازش کن . چرا داری استخاره میکنی .
با تردید . کاغذ دورش و باز کردم . با تعجب دیدم یه موبایل . در جعبه رو باز کردم . یه گوشی خوشگل htc بود . همینجوری داشتم گوشیو برسی میکردم . که شروع کرد به زنگ خوردن . یه نگاه به صفحه کردم . نوشته بود . نفسم . وا یعنی کی بود . با تردید روشنش کردم و گذاشتم رو گوشم و گفتم :
- بله؟
صدای ماکان شنیدم که یه جوری خنده هم تو صداش بود و گفت :
- سلام خانمم . خوبی ؟
با گیجی گفتم :
- خوبم . این چیه ؟
- معلوم نیست ؟ گوشی موبایل و یه خط رند واسه خانم خودم . نمیتونستم ازش بی خبر باشم . دلم میخواد هر وقت خواستم بتونم باهات صحبت کنم .
تازه دوزاریم افتاد . پسره احمق . یه پوزخند زدم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com