#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_98


-نامــزد؟!

-آره.

رهی که سرش پایین بود و متوجه تعجب رها نشده بود ادامه داد:

-ولی...بهم زدن. حدود پنج شیش ماه بعدش بهم زدن. بازم نفهمیدم چرا. اون موقع من و آبتین خیلی باهم صمیمی نبودیم...خودتم که می دونی من مثل بعضیا فضولک نیستم...

و خندید. ولی رها هنوز توی بهت حرفای رهی بود. آبتین نامزد داشته...پگاه. آبتین نامزد داشتــه!

رها صورتش رو با دستاش پوشوند. گلسا دستاشو توی هم حلقه کرد و گفت:

-اصولا من زود احساسات آدما رو از روی چهره شون حدس می زنم. ولی حدس زدن احساسات تو خیلیم کار سختی نیست. رها؟ چی شده؟

رها دستاشو آورد پایین. شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

-فکرم درگیره.

سرشو پایین گرفت و گفت:

-ببخشید اگه...اگه هنوز لباست آماده نیست.

گلسا لبخندی زد. ای کاش می تونست به رها بگه که اصلا به لباس نیازی نداشت. لباس بهونه بود. دستشو گرفت و گفت:

-این چه حرفیه...؟ خودت اون روز توی پارک گفتی که تو دوست جدیدمی. دوست ها که دیر و زود نمی شناسن.

رها لبخند زد. کاش می شد مثل گلسا باشه. این روزا همش فکر می کرد که ای کاش شبیه گلسا بود. گلسا می تونست الگوی خوبی باشه. این فکر صدبار از ذهنش عبور کرده بود. رها به صندلی اش تکیه داد. گفت:

-می شه از مزون بریم بیرون؟ من که کاری ندارم. تنها مشتری فعلی ام توئی.

-خیله خب. من که از خدامه.

بلند شدن و رفتن بیرون. روی همون نیمکت توی پارک نشستن. رها گفت:

-فکر کنم از یکی خوشم اومده.

گلسا با حواس پرتی گفت:

-آره دیگه اونم منم...دوست جدیدت.

رها خنده ای کرد و زد روی شونه ی گلسا. گلسا سرشو بالا گرفت و با لحن بامزه ای گفت:


romangram.com | @romangram_com