#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_92
گلسا چشماش گرد شدن...نگاه ترسناکش به نگرانی جاشو داد. گلسا روی تابلوهاش تعصب خاصی داشت. تیپ و قیافه ی خریدارها همیشه براش مهم بودن. حالا این...دیلاق چندشناک یکی از تابلوهای عزیزش رو می خواست؟!
گلسا چندتا سرفه کرد و دستشو توی هوا تکون داد و گفت:
-اون فروشی نیست...نیست! یادم نبود آقای محترم. ببخشید.
دوباره تکرار کرد:
-فروشی نیست. نه.
انگار می خواست هم خودش هم دیلاق رو مطمئن کنه.
دیلاق نگاه متاثری به گلسا انداخت. لازم شد گلسا یه سر بره دستشویی. پیف پیف...دیلاق که رفت پشت چشمی نازک کرد و دوباره به کتاب لعیا که روی میز باز بود حواسشو معطوف کرد. داستانش قشنگ بود. یه داستان عاشقانه که توی ونیز اتفاق میفتاد...شهری که گلسا عاشقش بود.
مشتری ترانه هم رفته بود. ترانه درحالی که برای ریختن چایی از کنار گلسا رد می شد بلندبلند خوند:
-دوریت این گالری رو ویرونه تر کرد!
تنهام نذار منو دیلاقم برگرد!
چطور دلت میاد یادم نباشی؟
بی گلی کی قدرتو می دونه برگرد!
گلسا با حرص نگاهش کرد. داشت آهنگ فرزاد فرزین رو برای دیلاق و گلسا می خوند. ترانه ... نه تنها آدم مضحکی بود،بلکه بی مزه هم بود.
عصر که کار گلسا تموم شد بلند شد و رفت. حالا وقت لعیا خانوم بود.
توی کتاب فروشی روی یه صندلی نشسته بود و داشت خمیازه می کشید. چیز زیادی نمونده بود. دو هفته دیگه کتاب فروشی رو نو نوار می کردن و به قول گلسا:اون موقع بود که سیلی از مشتری جاری می شد.
چشماشو مالید. لعیا نگاه مهربونی بهش انداخت و گفت:
-به نظرم خیلی خوابت میاد. نه؟
به ساعت مچی اش نگاه کرد و گفت:
-دیر هم شده. برو خونه ات دیگه دخترم.
-نه نه...می مونم. امروز دیر اومدم.
لعیا خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com