#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_83

-راجع به یه نفر به اسم فرخنده حرف می زدن...

-آهان. فکر کنم مامان بزرگ رهی باشه. اون طورایی که دیشب شنیدم...خب تو ادامه بده.

-بعدش رهی گفتش که اون فرخنده هه می خواد بیاد پیش اینا زندگی کنه. این و باباش. راستی مامانش کجاست؟

-علی تو چی کار داری ... تعریف کن!

-بعد کلی عصبانی بود...لیلی خانوم هم بهش گفت درک می کنم و چندتا بد و بیراه هم به اون فرخنده هه گفت. بعد بهش گفت تو باید بیای پیش من زندگی کنی.

دهن گلسا خود به خود باز شد...گفت:

-خـ...خب رهی که قبول نکرد؟!

علی خندید و گفت:

-مگه خره؟ کی بدش میاد توی عمارت لیلی بانو زندگی کنه؟ اول گفت نه. ولی بعدش گفت آره. د آخه کدوم احمقی به این شانس پشت پا می زنه؟!

گلسا زد روی پیشونی اش و زیرلب گفت:

-وای...

حق با علی بود. واقعا کدوم احمقی به این شانس پشت پا می زد ... ؟ کدوم احمقی که احتمالا دلش می خواست گردن گلسا رو هم ببــره و ارثیه ی لیلی رو یک لقمه ی چپ کنه؟

بدون هیچ حرفی سمت خونه ی لیلی رفت. کارد می زدی خونش درنمیومد. این طوری رهی بازم به لیلی نزدیک و نزدیک تر می شد. زنگ درو زد. لیلی تندتند دکمه ی ویلچرشو زد و سمت در رفت. نه به زمانی که اصلا کسی خونه اش نمیومد...نه به الان! درو باز کرد. گلسا بود.

-سلام گلسا. دختر بیا تو.

گلسا مودبانه سلام کرد و رفت تو. شالشو انداخت روی شونه هاش و کوله پشتی و دفترشو گذاشت یه طرف. گفت:

-ناهار که نخوردین؟

نمی خواست فورا حرف رهی رو پیش بکشه. لیلی گفت:

-نه عزیز.

گلسا درحالی که گاز رو روشن می کرد گفت:

-اِم...علی رو دم در دیدم. گفت که...امروز آقا رهی اومده بوده اینجا.

-آره. پسر خوبیه...نه؟ منو یادش نرفته.

گلسا هم لبخند مصنوعی ای زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com