#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_76


گلسا نشست و گفت:

-آره خودشه.

و خندید. وقتی می خندید چشماش هم یه ذره تنگ می شدن. رها خیلی این طرز خندیدن رو دوست داشت. وقتی نوجوون بود یه مدت به زور سعی داشت خنده اش رو این طوری کنه ولی چون خنده هاش همیشه کوتاه بودن نمی شد. خیلی خنده ی مضحکی از آب درمیومد.

گلسا یه پاش رو روی پای دیگه اش انداخت و درحالی که با برگه های دفترش بازی می کرد گفت:

-خب...امروز خوبه؟

رها دستشو زد زیر چونه اش و با اخم ظریفی پرسید:

-یعنی چی؟ چی خوبه؟

-خب می دونی...من خودم هم یه جورایی هنرمندم. بعضی روزا هستن که آدم حس و حال طراحی و این حرفا رو نداره. برای منم پیش میاد.

مکثی کرد و به صورت رها اشاره کرد و گفت:

-من می تونم بفهمم که امروز پکری. نه پکر عادی. پکر از لحاظ هنری.

رها ابروهاشو انداخت بالا و لبخند یه طرفه ای زد. این دختر چی داشت؟ یه جورایی رها رو مجبور می کرد که به حرفاش گوش بده. مرموز بود. آره خودش بود...مرموز. رها خندید و گفت:

-آره فکر کنم. درست می گی.

در مورد شغل گلسا کنجکاو بود. اون روز دوربین دستش بود...امروز دفتر طراحی...قیافشم واقعا به هنرمندا میومد. اون چتری ها و عینکی که بعضی وقت ها روی

موهاش بود،بعضی وقتا روی بینی اش. لباس هاش. عیبی نداشت که بپرسه. گفت:

-می شه...بپرسم چی کاره ای؟

گلسا سرشو کج کرد و گفت:

-شغل دقیقی نیست. توی هر چیزی یه سررشته ای دارم. طراحی،خوشنویسی،مجسمه سازی...از همش یه ذره کار کردم. ولی حرفه ای که از همه بیشتر بهش علاقه دارم و رشته ام هم توی دانشگاه بود ... عکاسیه. یه گالری هم دارم.

زیرلب با بی میلی اضافه کرد:

-با یه نفر شریکیم.

رها به صندلی اش تکیه داد. با شنیدن کلمه ی شریک یاد آبتین افتاد. بی اختیار گفت:

-برادر منم یه شریک داره.


romangram.com | @romangram_com