#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_450
×××
همون طوری که رمان مقدمه داره...موخره هم باید داشته باشه...لطفا قبل از اینکه فایل رمانم رو ببندین...اینو بخونین...این قصه ی ماهه...ماه. ماهی که به قول رهی شاهد شب های عاشقانه ی رهی و گلسا بود...
«خورشید عاشق بود. یه عاشق خسته. یه عاشق وابسته. یه عاشق دل شکسته. می دونی عاشق کی بود؟ عاشق ماه بود. ماه مغرور. البته شاید هم مغرور نبود...فقط نمی دونست یه خورشیدی هست که بی اندازه عاشقشه...
خورشیدی که شب پشت کوه قایم می شد تا بتونه ماه رو از دور ببینه. خورشیده عاشقانه ماه رو دوست داشت. ولی هیچ وقت نمی تونست بهش بگه. چون ماه وقتی می آمد که دیگه دیر بود...وقتی که خورشید رفته بود. غروب کرده بود. صدای تلاطم امواج دریا اومد:
-خورشید...چرا غروب می کنی؟!
خورشید نگاهی به امواج که طبق معمول بی صبرانه منتظر جواب بودند انداخت. خنده ی تلخی کرد و گفت:
-تا ماه رو ببینم. اگه من غروب نکنم که ماه نمیاد.
خورشید غروب می کرد تا فقط شانس دیدن ماه رو داشته باشه. فقط دیدن اش! هیچ وقت نمی تونست باهاش از عشق حرف بزنه. ماه و خورشید...هیچ وقت بهم نرسیدن. مثل دوتا خط موازی. دوتا خطی که هیچ وقت بهم نرسیدن. دوتا خط موازی وقتی بهم می رسن که یکی شون خودش رو بشکنه. خورشید خودشو شکست. غروب کرد. ولی بازم به ماه نرسید! مثل خیلی از آدم ها که خودشون رو شکستن ولی به چیزی که می خواستن نرسیدن! خیلی ها دل شون رو می شکنن...
آره! اینجا شهر آدماست. جایی که دل می شکنه،ولی بی صدا. ولی کسی نمی شنوه. ولی کسی نمی فهمه. زندگی همه ی این آدما یه تراژدیه.
آره هنوزم همین طوریه. همیشه بوده.
دوتا چشم همیشه کنار هم دیگه ان،ولی نمی تونن همو ببینن. توی آرزوی دیدن هم می سوزن. عقربه های ساعت همیشه دنبال هم دیگه ان. آره،خورشید هم هنوز دنبال ماه هست. هرروز خودشو می شکنه. هرروز غروب می کنه. نمی دونم...شاید یه روز به ماه برسه. شاید یه روز یه دنیا بغض از خلوت شب هاش خط بخوره. شاید ماه بفهمه که توی آسمون تاریک شب ها تنها نیست.
خورشیدی هم هست که براش غروب می کنه.
نمی دونم...شاید.
«پـایـان»
romangram.com | @romangram_com