#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_448


-تو که از من سوال نپرسیدی که بهت جواب بدم!

رهی لبخندی زد و یه شاخه گل رز رو که از همون اول کنار فواره گذاشته بود برداشت. سمت گلسا گرفتش و گفت:

-اینم سوال.

گلسا گل رو گرفت. لای گلبرگ هاش یه چیزی سنگینی می کرد ... توی گل رو نگاه کرد. یه حلقه ی ظریف و ساده توش بود ... گلسا حلقه رو بیرون آورد و جلوی رهی گرفت. باز با خنده گفت:

-این سواله؟ خودت بپرس ...

رهی توی چشم های سیاه رنگ گلسا نگاه کرد. خودش رو می دید و انعکاس صورت امیدوارش رو. و گفت:

-من دوست دارم.

زمزمه کرد:

-می شه ... می شه از این به بعد ...

دست گلسا رو توی دستش جا به جا کرد. کف دستش رو روی گونه اش گذاشت و گفت:

-عکس های دوربین ات دونفره باشه؟ رهی و گلسا همسایه نباشن؟ دوتا دوست ساده نباشن؟ عشق باشن؟ یه خانواده باشن؟

گلسا دیگه نمی تونست خودشو کنترل کنه ... دستاشو محکم دور شونه های قوی رهی حلقه کرد و درگوشش گفت:

-می شه رهی ... می شه ...

پلک هاشو روی هم فشار داد تا دیگه اشکش پایین نریزه و با صدایی که خوشحالی توش موج می زد گفت:

-من خیلی وقته که از ته دل دوسِت دارم ... مخاطب همه ی یادداشت های عاشقانه ی دفترم تو بودی... کسی که واقعا بعد از پدرم احساس کردم یه تکیه گاه محکم توی تنهایی هامه توی بودی ... کسی که تونست مرد من باشه ... عشق من باشه ... رهی فقط تو بودی! دلم می خواد تو باهام باشی ... تو بقیه ی عمرم و کنار من باشی ... و فقط رهی رهنما نباشی ... عشق باشی ... رهنمای دنیای من باشی ...

رهی نفس عمیقی کشید. فرهاد چی گفته بود؟ زن ضعیف نیست. ظریفه. باید مراقبش باشی. محکم گلسا رو بغل کرد ... چه قدر منتظر این لحظه بود... حق با فرهاد بود ... حق با لعیا بود ... حق با آبتین بود ... دل به دل راه داشت. توی غیرممکن ترین شرایط هم راه داشت ...

گلسا خودشو عقب کشید ولی رهی حصار دست هاش رو از دور کمرش باز نکرد. بهش نگاه کرد و گفت:

-می بینیش؟ الان می تونی توی نگاهم عشق و ببینیش یا نـه؟

گلسا زیرلب گفت:

-می بینمش ... این بار ... با تمام وجودم می بینمش رهی ...

دستاشو روی شونه های رهی گذاشت. رهی به ماه نگاه کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com