#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_433

بعدش خندید و گفت:

-آره دیگه با کی باید برم؟

-من می برمت.

گلسا دستشو تکون داد و گفت:

-نــه نمی خواد برو بابا ... من مگه چلاقم ...

رهی ساعد گلسا رو گرفت و خیلی راحت برش گردوند و گفت:

-آدم روی حرف رهی که حرف نمی زنه. بدو برو بشین.

گلسا خندید و گفت:

-آخه کار داری ... مگه نمی خوای بری شرکت ...

رهی عاقل اندرسفیه نگاهش کرد و گفت:

-بهت که می گم برو بشین، برو. دیگه کاری به این نداشته باش که سرم شلوغه و ... این حرفا.

با خودش گفت:وقتی تو هستی مگه مهم تر از تو هم کاری دارم؟!

×××

رهی به سنگ قبر سیاه جلوی روش نگاه کرد. مهدی معین. یه حساب سرانگشتی می کردی سر پنجاه و دو سالگی فوت شده بود. خیلیم پیر نبود ...

دستاشو توی جیب پالتوش کرد و توی دلش بهش سلام کرد:

-سلام جناب معین!

گلسا چهارزانو روی زمین نشسته بود و دستاشو زیر چونه اش گذاشته بود و معلوم بود توی دنیای خودشه. گریه نمی کرد. فقط به یه گوشه خیره شده بود.

رهی به صحبت تودلی اش ادامه داد:

-یعنی می شه یه روزی به عنوان دامادتون بیام اینجا ... ؟

صدای ذهنش گفت:

-اوهــه ... معلومه که نمی شه. چه خیالبافی های مضحکی. تو کجا ... گلسا کجا ...

بی توجه به حرف های توی دلش ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com