#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_397

-نمی دونم ...

گلسا سریع کوله رو روی دوشش انداخت. کت اش رو برداشت و درحالی که از گالری می زد بیرون، گفت:

-زود برمی گردم!!

کیاناز چند لحظه به در خیره موند. زیرلب نچ نچی کرد و آهسته گفت:

-عجب خریتی کردم...زد به سرش! الان می ره توی دشت و بیابون شروع می کنه به داد زدن و کوه کندن!

گلسا دشت و بیابون نرفت. رفت پیش لعیا. از لوازم تحریری کنار کتاب فروشی یه دفترچه قرمز سیمی خرید و رفت توی کتاب فروشی...عاشق بوی این کتاب فروشی بود... عاشق حس این کتاب فروشی ...

-سلـام لعیا خانوم گل خودم!

لعیا سرشو بالا کرد و با اخم گفت:

-علیک سلام! وای که تو آخر یه کاری دست من می دی! هزار بار گفتم شاید مشتری توی کتاب فروشیم بود...این طوری نیا تو...آبروم می ره دختر!

گلسا خودشو روی صندلی پرت کرد و با بی خیالی گفت:

-اصلا مهم نیست. این چیزا که ملاک محسوب نمی شه لعیا خانوم جونم. آبرو به این چیزا نیست...

دفترچه شو سمت لعیا گرفت و گفت:

-ببین ببین!

لعیا دفترچه رو گرفت و درحالی که نگاهش می کرد دهنشو کج کرد و گفت:

-گلسا ... حالت خوبه دخترِ خوبم؟ این که خالیه!

گلسا لبخندی دندون نما زد و گفت:

-اِ...خب قراره بعدا پر بشه دیگه لعیا خانومی.

-چه قدرم که سرحالی...

-آخه قراره توش عاشقانه هامو بنویسم. به قول کسری...چرت نویس. به این چیزا می گه چرت نویس!

بینی اش رو چین داد و زیرلب گفت:

-احمقه دیگه.

لعیا چپ چپ نگاهش کرد:

romangram.com | @romangram_com