#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_395

این کلمه های آخری رو با حرص می گفت.

-تا اینکه چندوقت بعدش با باباش آشتی کردن. اصلا انگار نه انگار که من وجود داشتم! ولم کرد و کاملا یادش رفت یه گلسای بدبخت هم هستش. اصلا باهام سرد شد...کمکم نکرد...هرچی پول بهم قرض داده بود ازم گرفت...رفت پیش باباجونش و من بازم تنها موندم. خیلی گذشت...فکر کنم تقریبا یک سال. دوباره پیداش شد. نفهمیدم از کجا خونه ام رو پیدا کرده بود. توی یه خونه اجاره ای بودم. باهاش سرد و خشک برخورد کردم ولی اون کاملا برعکس بود. گفت باز با باباش مشکل پیدا کردن. من گفتم به من چه؟! ولی گفت که حاضره باهام شریک شه و یه گالری بزنیم. گفت گالری خودشه و تنهایی از پسش برنمیاد. من با خودم گفتم این ترانه دختر همون وحیده لابد مثل باباش که بابامو ول کرد منو ول می کنه. من یه بار از این دختره گزیده شده بودم...ولی عبرت نگرفتم دیگه! چی کار کنم...مجبور بودم! وضعم افتضاح بود. قبول کردم ولی حواسم کاملا بود و چشم و گوشم باز بود...بعدشم که خودت می دونی...برای همین ازش بدم میومد...فقط امیدوارم دوباره پاش به زندگیم باز نشه!

هردوشون سکوت کردن. رهی گفت:

-هوم...منم امیدوارم پاش به زندگیت باز نشه.

-برای همینه که می گم این قدر با بابات شکرآب نباش...ارزششو نداره. الان شما کسی غیر از هم دیگه رو ندارین.

رهی مصمم گفت:

-مادرم هست.

گلسا فقط نگاهش کرد. زیرلب گفت:

-رهی خودت می دونی که توی این لحظه پیشتون نیست. می دونی که حتی اگر هم باشه پیدا کردنش بین چندین میلیارد نفر توی این دنیای بزرگ کار «سختی» نیست! «خیلی خیلی» سخته!

رهی از جاش بلند شد. آروم گفت:

-ولی بالاخره که دارمش. شب به خیر.

و رفت توی خونه اش و درو بست. گلسا به جای خالیش نگاه کرد. زمزمه کرد:

-شب به خیر!

گذاشت بوم و سه پایه اش توی ایوون بمونه و رفت توی خونه.

×××

گلسا تابلوش رو توی روزنامه پیچید و رو به مشتری گفت:

-خیلی خوش اومدین...مبارکتون باشه.

-مرسی.

یه تابلوی کاملا پاییزی بود. یه عکس از جفت پاهاش با آل استارهای مشکی اش که بین برگ های پاییزی قرمز و زرد و نارنجی روی پنجه ی پا بلند شده بود و زیرش خارج از کادر نوشته بود:

-پاییز بهاری ست که عاشق شده است...

وقتی مشتری رفت کیاناز گفت:

-گلســا؟؟

romangram.com | @romangram_com