#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_392
-کاراکاس با سس آناناس.
-اینو جدی می گم گلسا.
مکثی کرد و گفت:
-چه قدر قدیما خوب بود...حیف که تموم شدن. دلم برای لیلی و تیکه هاش تنگ شده.
-دوستاش رو یادته...اونی که یه دندون داشت!
-اونی که موهاش مش داشت!
هردوشون خندیدن. رهی به ساعت نگاه کرد و گفت:
-بلند شو بریم دیگه...
رک گفت:
-دلم نمی خواد برم خونه!
به خدا که گلسا، گلسا نبود اگه دل ِ جدا شدن از این رستوران و ... این آهنگ و ... این صدای کاوه و رستاک و ... این احساسات رو داشت!
رهی چندلحظه سکوت کرد. مگه اون دلش می خواست؟ سرش رو تکون داد و گفت:
-ولی خیلی وقته اینجائیم گلسا ... قبل از اینکه اون مرد سیبیلوئه بخواد بیرون مون کنه، باید بریم.
گلسا با بی میلی بلند شد. رهی رفت تا حساب کنه و گلسا رفت بیرون. دوتا دختر سیزده چهارده ساله داشتن از جلوش رد می شدن. یه ذره از حرفاشون و شنید:
-اَی...فردا دوباره باید بریم مدرسه رضاخانی غول تشن رو با اون درس های مزخرفش تحمل کنیم اه...کی سال تحصیلی تموم می شه؟
گلسا لبخندی زد و اونا غرغرکنان دور شدن. رهی اومد بیرون و گفت:
-چی شده...؟ یاد چی افتادی که وسط خیابون داری می خندی؟
گلسا دست هاش رو پشتش حلقه کرد. ماشین اون سمت خیابون پارک شده بود. باید عرض خیابون رو پیاده می رفتن. شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
-به این دوتا دخترا خندیدم. داشتن از مدرسه غر می زدن.
-من همیشه عاشق مدرسه بودم. خصوصا درس ریاضی. هیچ وقت هم نفهمیدم چرا همه بدشون میاد.
رهی این رو گفت و درحالی که محتاطانه، ماشین هایی رو که با سرعت رد می شدن نگاه می کرد، دستش رو دراز کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com