#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_369
رهی گفت:
-دیروقته...خیلی ها هم رفتن. می خوای ما هم بریم خونه؟
گلسا سرشو تکون داد و گفت:
-آره آره...بریم.
آرمان ماشینو جلوی در خونه ی رها نگه داشت و گفت:
-بفرمائید خانومم...
رها لبخندی زد و گفت:
-مرسی...
-رها...؟
-بله؟
توی دهنش جانم نمی چرخید...اصلا! آرمان گفت:
-می شه...بیام بالا؟ تشنمه یه لیوان آب می خوام...فقط نمی خوام زحمت شه باز بیای پایین...
-آره چرا نشه. بیا.
آرمان پیاده شد و باهم رفتن تو. رها چراغ ها رو روشن کرد و رفت توی اتاقش. درحالی که در اتاقشو می بست گفت:
-آب توی طبقه ی سوم یخچاله.
آرمان فقط سرشو تکون داد. درحالی که در یخچال و باز می کرد صدای زنگ موبایل رها رو از توی اتاقش شنید. همین جور زنگ می زد...مگه رها توی اتاقش نبود؟ چرا جواب نمی داد پس؟
زنگ زنگ زنگ...جواب بده دیگه! صدای زنگش روی مخ آرمان بود! بالاخره صداش خفه شد و صدای رها اومد:
-الـو؟
آرمان در یخچال و بست. درست می شنید یا صدای رها بغضی بود...؟ به احتمال نود و نه و نیم درصد می دونست کی پشت تلفنه...دستی به موهاش کشید...چرا پای آبتین از زندگیش کنار نمی رفت؟! بلند گفت:
-رها من رفتم!
-بـاشه! خدافظ!
آرمان درو باز کرد و یه بار بست. بدون اینکه بره بیرون. می خواست به حرفاشون گوش بده...با قدم های بی صدا به در اتاق رها نزدیک شد...
romangram.com | @romangram_com