#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_360


دور و بر سالن رو نگاه کرد تا ببینه کس آشنای دیگه ای نمونده که بهش سلام نکرده باشه...

مهمونی رو توی یه سالن بزرگ گرفته بودن. گلسا غرغر کرد:

-الان چرا رها و آرمان نمیان دقیقا...؟

-مزه اش به همینه که لفت اش بدن دیگه...

-آره...مزه اش به اینه که وقت ما رو تلف کنن دیگه!

-چه قدرم که تو سرت شلوغه.

گلسا از دور به فرخنده نگاه کرد...موهاش کوتاه و فرفری بودن و رنگ بلوند ملایمی داشتن... مثل اینکه تازه رنگشون کرده بود. از کنار هرکی رد می شد یه تبریکی بهش می گفتن و اونم می خندید ...

سقلمه ای به رهی زد و گفت:

-می گم مامان بزرگت چه فشنه...!

رهی لب هاش رو بهم فشار داد ... زیرلب گفت:

-اصلا امشب مثل یه ستاره می درخشه فرخنده جونم...جذاب شده ها...می خوام برم ازش یه شماره ای بگیرم...

گلسا زد زیر خنده و گفت:

-اِ ... رهی!

-می خوام امشب تورش کنم. مدیونی اگه بذاری نرم ها گلسا...

و یقه اش و صاف و صوف کرد و گفت:

-فقط حواست باشه وقتی غش کردم برانکارد بیارن.

گلسا دستش رو روی دهنش گذاشت و خندید ...

-رهی نگو ... زشته!

گلوش رو صاف کرد و با جدیت گفت:

-ولی خدایی بابات هم خوشتیپه...رهی مامانت چه شکلیه؟

رهی نگاه معناداری به گلسا کرد...گلسا تنها کسی بود که وقتی راجع به مامانش حرف می زد از فعل مضارع استفاده می کرد. بقیه همه از فعل ماضی استفاده می کرد. برای همین گلسا رو دوست داشت. گفت:


romangram.com | @romangram_com