#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_358
-لیلی...دلم برات تنگ شده!
در گنجه رو باز کرد. همه ی لباس ها رو ریخت بیرون...ماشالا از همه رنگ و همه طرح و بو و برنگ و...! یه لباس قهوه ای تیره رو برداشت...
خیلی ساده بود. فقط جلوش یه کمربند پاپیونی می خورد و آستینش حلقه ای بود. تا پایین زانو. لبخندی زد و جلوی آینه اش ایستاد و لباسو جلوی خودش گرفت. آهسته گفت:
-فقط امیدوارم بهم بیاد ...
و رهی متوجهش می شد.
رهی متوجه احساسات تازه متولد شده اش می شد.
نفس عمیقی کشید و آروم به دیوار اتاقش تکیه کرد...رهی اش یه چند متر دورتر پشت این دیوار بود...پشت این دیوار داشت نفس می کشید...نفس هایی که بسته به نفس های گلسا بود...
رهی آستین های پیرهنشو تا آرنج بالا زد و کرواتی رو که گلسا براش انتخاب کرده بود رو دستش گرفت...سرشو با رضایت توی آینه تکون داد و زیرلب گفت:
-این خوبه ...
به کروات توی دستش نگاه کرد. درسته که کرواتش قشنگ بود ولی حتی اگه زشت ترین کروات دنیا رو هم گلسا براش انتخاب می کرد می زدش. چون گلسا براش انتخاب کرده بود...گلساش. دختری که از این رو به اون رو کرده بودش. به دیوار اتاقش نگاه کرد. گلسا فقط یه خونه باهاش فاصله داشت...کی می شد رهی این فاصله ها رو بشکنه...خودشم نمی دونست. می ترسید. می ترسید احساساتش بشکنه و یه موقع گلسا دوستش نداشته باشه. اون وقت همین دوستی ساده شون هم از بین می رفت.
می ترسید.
گلسا دستاشو بهم زد و بلند گفت:
-رهی! ببین کی اینجاست!
رهی برگشت و پشت سرشو نگاه کرد... خنده ای متعجبانه سر داد و گفت:
-به به! مرد کوچیک! بانوی بزرگ! احوالات تون؟!؟
سما و پدرام خندیدن...سما چه قدر قشنگ شده بود. پدرام هم با اون کت و شلوار سایز کوچیک اش خیلی شیک شده بود! رهی خم شد و درحالی که پدرام و بغل کرده بود لپ سما رو کشید و گفت:
-چطورین...؟ پدرام می بینم که بهتری...
-آره. خیلی ترسیدم وقتی گفتن قراره عملم کنن...ولی سما بهم گفت ترس نداره! واقعا هم خیلی وحشتناک نبود.
سما دستاشو به اندازه ی عرض بدنش باز کرد و گفت:
-تازه باباش یه ماشین این قدری واسش خرید...تازه پدرام بگو که مامانت هم بهتره!
پدرام خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com