#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_352
-خوبه...؟
گلسا خندید و درحالی که با رضایت رها رو نگاه می کرد دستاشو توی هم قفل کرد و گفت:
-رها عالی شدی...معرکه!
×××
-می شه یه ذره دیرتـر به گالری برسی؟ مشکلی نداره؟
رهی این رو گرفت و چراغ راهنمای ماشینش رو روشن کرد ... صدای تیک و تاک اش بلند شد. گلسا عاشق این صدا بود. به ساعتش نگاه کرد. سه و نیم بود. سرش رو تکون داد و گفت:
-ترانه که نیست ... دیگه همه چی عوض شده. نیازی نیست به کسی جواب پس بدم. کیاناز زمین تا آسمون باهاش فرق داره.
لبخندی زد و گفت:
-عیبی نداره.
اضافه کرد:
-حالا ... چطور مگه؟
رهی نگاهی بهش انداخت و با لبخند گفت:
-می خوام کمکم کنی!
-در چه امری؟
رهی شمرده گفت:
-انتخابِ لبــاس!
گلسا سوتی زد و با خنده گفت:
-خوب کسی رو برای کمک کردن انتخاب کردی ... !!
مغازه ای که رهی انتخاب کرده بود، جای خیلی بزرگی نبود. یه فروشگاه متوسط بود. ظاهر متناسب و مقبولی داشت. گلسا خبر از قیمت ها نداشت (!) ولی رهی لابد باخبر از جیب خودش بود دیگه ... !
گلسا یه کت و شلوار قهوه ای تیره از بین کت و شلوارها بیرون کشید و توی بغل رهی انداخت:
-برای امشب می خوای یا نامزدی شون؟
romangram.com | @romangram_com