#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_349
کی بهتر از خودش می تونست دکترش باشه؟ هرکسی خودشو بهتر از هرکس دیگه ای می شناسه. دکتر فقط یه مشت چرت و پرت با دوتا کیسه دارو دستش می داد.
شایدم مثل دکترای آمریکا چندماه بستری اش می کرد. اون اوایل نزدیک دوماه مطلقا بستری بود. زیرلب گفت:
-بستری های الکی...اصلا نیاز نبود. من فقط توهم زده می شدم و پگاه و آبتین رو جلوم می دیدم. اونم هر از چندگاهی.
با نفرت به در کابینت آشپزخونه نگاه کرد. بلند شد و در کابینت و باز کرد. ظرف کپسول اش رو برداشت و در سطل آشغال رو با پا باز کرد...
محکم لوله ی کپسول رو توی سطل انداخت و گفت:
-همینم نمی خوام! من سالمم بابا...سالمم.
چرا هیچکی نمی خواست بفهمه؟!
رها به یه لباس سرخابی که پشت ویترین بود اشاره کرد و گفت:
-گلسا...این خوشگله؟
گلسا جواب نداد. رها نفسشو با عصبانیت داد بیرون و برگشت سمت گلسا. بازم توی فکر بود. رها آروم زد توی سرش و گفت:
-من می ترسم تو فکور شی بس که امروز می ری توی فکر و جواب من بیچاره رو نمی دی. به چی فکر می کنی گلسا؟
گلسا سرشو بالا گرفت و رها رو نگاه کرد. بی مقدمه و ناگهانی گفت:
-رها تو واقعا آرمان و می خوای؟
خسته شده بود بس که به این سوال جواب داده بود. اخم کرد و گفت:
-وای گلسا داری دیوونه ام می کنی! خودت می دونی بار چندمه که این سوال و از من می پرسی؟؟ آره؟
گلسا هیچی نگفت. با انگشتاش بازی می کرد...رها گفت:
-نگفتی. این لباسه قشنگه.
-از سرخابی خوشم نمیاد.
-تو دقیقا چه رنگی دوست داری؟ هررنگی من روش دست می ذارم قیافشو کج و کوله می کنه...شبیه اون لاک پشته توی نیـمو می شی...
گلسا خندید و گفت:
-وای رها از دست تو! نه واقعا می گم. این رنگ هایی که تو نشون می دی اصلا خوب نیستن. مدل اش هم مال زمان خیارشور شاهه.
و دستشو کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com