#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_335

گلسا می تونست سیب گلوش رو ببینه که بالا و پایین می رفت. و انگشت هایی که محکم دور فرمون حلقه شده بودن.

-من باید با رها حرف بزنم!

گلسا درحالی که پوست لبش رو مضطربانه می کند، گفت:

-رها تصمیم شو گرفته اگه هم بخوای بهش بگی دیگه دیره.

رهی باز ترمز گرفت ... گلسا دستش رو به کاپوت ماشین گرفت ... گویا امشب رهی می خواست هردوشون رو بفرسته اون ور آب! با ناباوری بلند گفت:

-یعنی چی؟

گلسا چشم هاش رو بست و درحالی که سعی می کرد به عواقب گفتنِ جمله اش فکر نکنه، گفت:

-یعنی جوابش مثبته و احتمالا همین الان داره بهش می گه که جوابش بله ست.

ساعتی می شد که رهی فقط بی حرف داشت رها رو نگاه می کرد. روی مبل تک نفره، جلوش نشسته بود. پای چپش رو روی اون یکی پاش انداخته بود و عصبی تکونش می داد ... حرف نمی زد، ولی با نگاهش انگار هرچی حرف ناگفته بود رو، می زد.

رها با احتیاط گفت:

-رهی چایی می خوری؟

جوابی نداد.

-چرا اون طوری نگاهم می کنی؟

گلسا بهش گفته بود یا نگفته بود؟ احتمالا گفته بود که این طور نگاهش می کرد. یه نگاه غریب ... مخلوطی از عصبانیت، سردرگمی و ... ناراحتی.

رها صداشو صاف کرد و آهسته گفت:

-رهی...نمی خوای چیزی بگی؟ نیم ساعته اومدی نشستی اینجا هیچی هم نمی گی...

به حرف اومد و آشفته گفت:

-خب خودت بگو من چی باید بهت بگم!

رها روی مبل خودشو جا به جا کرد. حدس می زد رهی چی می خواست بگه. حق هم داشت. رهی گفت:

-آخه من برای چی باید آخر از همه بفهمم؟

رها با لحنی تدافعی گفت:

-آخر از همه نفهمیدی که. تو دومین نفری. البته اگه خود آرمان و حساب نکنیم.

romangram.com | @romangram_com