#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_332


-آرمان از من خواستگاری کرد...

گلسا بلند داد:

-چـــی؟!؟

رهی و علی هردو سمتش برگشتن. گلسا تندی رفت عقب تر تا کسی صداشو نشنوه...با تن پایین گفت:

-رها چی داری می گی؟ آرمان؟ کـی؟ تو ... تو داری شوخی می کنی دیگه؟

-نه گلسا! آره آرمان. منم...منم قراره امروز بهش جواب بدم. فکر کنم حدود یه هفته پیش بود...ولی من اصلا توی شرکت آفتابی نشدم! امروز برای بار اول بعد از خواستگاریش می خوام ببینمش... گلسا به موهاش چنگ زد و دستش رو آهسته روی صورتش کشید ...

-رها الان قشنگ زدی منو کانفیوز کردی آ! هی غافلگیری پشت غافلگیری...ببینم این دیگه کی عاشقت شد؟! چهره ی جذاب شرکت شدی ها! آخه ... وای اصلا نمی فهمم ...

با احتیاط گفت:

-حالا که ... جوابت منفیه دیگه؟

-مثبته.

دوباره گلسا بلند گفت:

-چــی داری می گی؟! رها... رهــا تو عقلت رو دادی دست کی؟!؟

-گلسا! دلیل داره!

تمام کلنجارهایی که با خودِ درونش رفته بود رو برای گلسا تعریف کرد...اینکه نمی تونه تا ابد پای آبتین بشینه ... اینکه روز به روز داره بیشتر احساس پوچی می کنه. گلسا نسبتا با حرص گفت:

-خب الان که چی؟ تو که هم بریدی و هم دوختی. برای چی به من زنگ زدی؟ رها واقعا به من مربوط نیست که تو چی کار می کنی ... این زندگی خودته و من فقط می تونم اینجا حرص بخورم! تنها کاریه که ازم برمیاد.

-من هنوز به رهی حرفی نزدم.

گلسا یکی از ابروهاشو انداخت بالا و گفت:

-هان...پس بگو...اهداف پلیدت چیه!

-گلسا...من فهمیدم که تو بیشتر از همه روی رهی تسلط داری.

گلسا درحالی که با پاش روی زمین خط می کشید زیرلب گفت:

-چی می گی بابا...تسلط چیه...


romangram.com | @romangram_com