#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_330


-چی کار کنم؟

تا ده شمرد...می خواست تک تک دغدغه ها فکریش از توی سرش برن. وقتی کاملا خالی شد آرمان و آبتین و توی ذهنش آورد. رها بدون شک آبتین و دوست داشت. از آرمان بدش نمیومد...ولی آبتین براش یه چیز دیگه بود. یه عشق بود.

-ولی تو هم برای آبتین یه عشقی؟

-نه ... نه ... هیچ وقت.

-ولی آرمان دوستت داره...ازت خواستگاری هم کرده. خودتو جای آرمان بذار. بری به آبتین بگی دوستش داری و آبتین بهت بگه نه. ازت خوشم نمیاد.

-می بینی؟ پس باید به آرمان بله بدی.

-ولی من عاشقانه دوستش ندارم! بحث از یه عمر زندگیه!

-خب آره...ولی زندگی با کسی که دوستش داری به نفعته. می تونی به مرور زمان عاشق آرمان بشی. و یه زندگی نو رو شروع کنی. دوران نامزدی برای همینه. در ضمن ... سن و سال تو به دخترهایی می خوره که بخوان شیطنت های عاشقانه داشته باشن؟؟

-آخه نه...

-خب تا کی می خوای پای آبتین بشینی؟ تا وقتی که یه پیردختر بدخلق بشی؟ آخر سرشم کارت عروسی آبتین بیاد توی دستت. تو که الان شانس بهت رو کرده!

-ولی آدم باید از روی عشق تصمیم بگیره...نه ترحم.

-ببین...از یه در دیگه وارد شیم. اگه تو به آرمان بله بدی،آبتین اگه واقعا دوستت داشته باشه می شکنه...تمام وجودش می شکنه. اون وقته که شاید بفهمه چه قدر دوستت داره...و بیاد بهت اعتراف کنه.

-ولی اون وقته که آرمان می شکنه. من دوست ندارم مثل قضیه ی پگاه بشه.

-مثل پگاه نمی شه ... هیچ وقت نمی شه.

-پس بهش جواب مثبت بده! نشستن پای کسی که می دونه دوستت داره، بهتر از نشستن پای کسی هستش که دوستش داری و خبر از احساساتش و آینده ات نداری. سرنوشتت رو به کسی که خبر از فرداش هم نداره نسپر، رها ... تو عاقلی ... بیشتر از سی سالته ...

رها زیرلب تصمیم شو اعلام کرد:

-جواب مثبت.

گلسا به علی که قیافش شبیه غمباد گرفته ها شده بود نگاه کرد. شونه هاشو گرفت و گفت:

-وای علی...بس کن! قیافتو اون طوری کنی می زنم زیر گریه آ...

علی با بغض گفت:

-آخه گلسا تو که بری من اینجا باز تنها می شم حوصله ام سر می ره...دیگه کی گروهبان مگسی باشه؟


romangram.com | @romangram_com