#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_328


-چرا این طوری نگاه می کنی حالا...؟ بهش می گن خونه. بگو عمو...خونه!

گلسا خندید وبا ناباوری زمزمه کرد:

-وای رهی...! خونه گرفتی؟

-نگرفتم. فقط آوردمت تا ببینی اش که دوستش داری یا نه. ولی از اونجایی که تقریبا سلیقه ات و فهمیدم حدس می زدم که دوست داشته باشی.

گلسا همه جا چرخ می زد...وقتی با وسواس در و دیوار رو نگاه می کرد و در کمد دیواری رو باز می کرد رهی توی دلش کلی ذوق می کرد...گلسا سلیقه شو قبول داشت. خوشش اومده بود. گلسا برگشت و به رهی نگاه کرد. بی اختیار دوتا دستاشو گرفت و گفت:

-مرسی رهی...مرسی! اینجا...همونیه که می خواستم. فقط...قیمتش...

-اون حله. تو نگران نباش.

گلسا سرشو پایین گرفت. می دونست که چشماش خیلی احساسات شو نشون نمی دن ولی می ترسید رهی از توی نگاهش بفهمه که دوستش داره. رهی با لبخند نگاهش کرد. چه قدر دوست داشت که همین الان گلسا رو بغل کنه و یه فشار حسابی بده...

زیرلب گفت:

-خب حالا نمی خواد از من خجالت بکشی سرتو بگیر بالا...فکر کن علی چه قدر غصه می خوره وقتی تو نباشی...

گلسا تندی سرشو بالا گرفت و گفت:

-تازه همین الانشم که تو نیستی همش رهی رهی می کنه. دلم براش می سوزه. من که برم دیگه باز تنها می شه.

توی دلش گفت:مثل من. تو که بری منم تنها می شم.

رهی گفت:

-خب بریم دیگه...

-رهی...چه جوری کمک تو جبران کنم؟

رهی چشمکی بهش زد و به شوخی گفت:

-با کم تر حرف زدن!

گلسا زد زیر خنده ... خودش هم می دونست اگه روزی گلسای حراف همیشگی نباشه، رهی چه قدر اذیت می شه. گلسا به همین رهی عادت کرده بود، و رهی به همین گلسا.

×××

رها کنار تخت سما نشست. دستشو گرفت و گفت:


romangram.com | @romangram_com