#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_318


-ببخشید...خانومِ فرهنگی شمائی؟

چه صدای ریز و ملایمی هم داشت...ترانه با لحن چندشناکی(البته برای گلسا چندشناک بود!) گفت:

-خودمم عزیزم...شما؟

-من کلهرم.

گلسا سرشو بالا گرفت. کلهر فامیلی کسری بود. دختری که جلوی میز ترانه وایستاده بود جثه ی ریز میزه ای داشت و قدش کوتاه بود. با بند کیفش بازی کرد و گفت:

-خریدارِ این گالری.

-ببخشید خانوم کلهر...ولی من با یه آقایی قرارداد بسته بودما! یه آقای کلهر! خانوم کلهر نبود!

دختره خندید و گفت:

-برادرم بوده. کسری کلهر...

گلسا با چشمای گرد به دختر نگاه کرد. کسری؟! کسری گالری رو خریده بود؟ یعنی این خواهر کسری بود؟؟؟ گلسا آب دهنشو قورت داد...اسم خواهرش چی بود...بسم الله...هان! کیاناز!

گلسا تندی از جاش پاشد و سمت کیاناز رفت. همچین جهشی برداشت که زمین تکون خورد!

-ببخشید...تو کیانازی؟ کیاناز کلهر؟

کیاناز به گلسا نگاه کرد و با لبخند گفت:

-خودمم. تو هم باید دوست کسری باشی...نه؟

ترانه هاج و واج بهشون نگاه کرد. گلسا بی اختیار خندید. دستاشو روی شونه های کیاناز که خیلی ازش کوتاه تر بود گذاشت و گفت:

-ببین...از طرف من از کسری یه تشکر خیلـــی بزرگ بکن! لارجِ لارج! ایکس لارج ازش تشکر کن...

کیاناز خندید و گلسا ادامه داد:

-بهش بگو بهترین رفیــق دنیایی!

درحالی که از شدت خوشی تمام بدنش مورمور می شد، نگاه پیروزمندانه ای به ترانه انداخت.

-آقای رهنما...من یه چیزی براتون پیدا کردم که فکر نکنم دیدنش خالی از لطف باشه...

رهی به بنگاهیه نگاه کرد. یه مرد نسبتا جوون بود. فرهمند. رهی سرشو سوالی تکون داد. فرهمند درحالی که با کاغذهای توی دستش ور می رفت گفت:


romangram.com | @romangram_com