#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_312


-چیه؟

-چرا ناراحتی؟ چت شده؟ به من بگو...من می فهمم. من تو رو می شناسم.

رها خندید. از همون خنده کوتاه ها که آبتین عاشقشون بود. حقا که هیچکی هم بهتر از آبتین نمی شناختش! دستشو زد زیر چونه اش و گفت:

-چیزی نیست.

-من احمقم یا تـو؟؟؟ هیچ کدوممون! پس بگو رها.

رها دست از مقاومت برداشت و گفت:

-آره. خب بهت گفته بودم که بعضی وقتا می رم محک. نـه؟ آره گفته بودم. بعد...یکی از بچه های اونجا مریضی اش وخیم شده. مددکار هم نداره. داشتم به اون فکر می کردم. طفل معصوم...

و باز سرشو پایین گرفت. دلیلی ناراحتی اش همین بود. ولی دلیل دزدیدن نگاهش از آبتین یه چیز دیگه بود. نمی دونست آرمان به آبتین گفته که با رها برای ناهار می خواد بره بیرون یا نه. برای بار صدم به خودش گفت:

-دختره ی حسابی...خب مگه خر تو رو گاز گرفته؟! چرا دعوت شو قبول کردی؟

پشیمون شده بود...بدرقمه! ولی زشت بود اگه حرفشو پس می گرفت. اگه به آرمان می گفت نمیام خیلی بد می شد. آبتین بلند شد و کاغذهای توی دستشو مرتب کرد و گفت:

-خب من می رم. کارم اینجا تموم شد. موفق باشی!

-مرسی...تو هم.

چه قدر قشنگ می شد اگه می تونست تنگ جمله هاش یه دوستت دارم هم ببنده...وقتی آبتین رفت زیرلب گفت:

-ای خاک بر سرت آبتین. چرا حرف نمی زنی آخه؟!

چشمش به یکی از پوشه های آبتین افتاد که روی میز مونده بود. جاش گذاشته بود. بلند شد و برش داشت. از اتاق رفت بیرون و سمت اتاق آبتین رفت.

که با صداش میخکوب شد. داشت با تلفن حرف می زد...

-پگاه چته دیگه؟ هان؟ آره داری ازدواج می کنی می دونم. آره...بعله...من و آرمان چه کاری می تونیم باهات داشته باشیم؟ پگاه ببین...خودت داری همش دخالت می کنی ها...من و آرمان که کاریت نداریم همش می گی دخالت...

رها دستی به صورتش کشید. آبتین داشت با پگاه حرف می زد. عقب گرد کرد و برگشت توی اتاقش. مشت چپش و به کف دست راستش کوبوند و زیرلب گفت:

-رها...آبتین دوستت نداره. اون هنوز پگاه و می خواد. هنوز پگاه و دوست داره.

یک جوری باید این قضیه رو تموم می کرد. دیگه خیلی کشدار شده بود. دیگه بیشتر از این توان مچاله شدن و نادیده گرفته شدن رو نداشت.

×××


romangram.com | @romangram_com