#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_298


-من متوجه مقصود رهی و گلسا شدم. از روی بزرگی به روم نیاوردم. هردوشون به محض این که فهمیدن من با سکته ی بعدیم دیگه رفتنی ام توجهشون بهم جلب شد. ازشون هیچم ناراحت نشدم...اتفاقا جالب بود...من دیدم که اون اوایل چه قدر تشنه به خون هم بودن...و بعد چه طوری روابط شون بهتر شد. بچه ها...این چیزا ارزش نداره. به خاطرش زندگیتون و خراب نکنین.

پاورقی 1:من احتیاجی به سمعک نداشتم. در ضمن گوشام مثل یه دختر پونزده ساله سالمه.

پاورقی 2:دوربین هامم هرروز چک می کردم! نه هرچندوقت یه بار رهی جان!

دوستتون دارم.

رهی و گلسا بهم نگاه کردن. الان دقیقا عین سنگ روی یخ شده بودن. رادمنش در پوشه اش رو باز کرد و گفت:

-سوالی ندارین؟

به نظر گلسا صداش از صدای کشیدنِ ناخن روی میز هم بدتر بود. دلش می خواست کله ی رادمنش و لای گیوتین بذاره. بلند شد و گفت:

-خیله خب لطف کردین!

رهی قبل از اینکه گلسا چیز دیگه ای بگه سعی کرد کاملا مودبانه بگه:

-خب آقای رادمنش...لطف می کنین...؟

رادمنش لبخند حرص دربیاری زد و سرشو تکون داد. پاکت پول ها رو سمت رهی و گلسا گرفت. گلسا دستش رو دراز نکرد. انگار دست هاش بی حس شده بودن. رهی پاکت گلسا رو هم گرفت و بین دست هاش قرار داد.

گلسا نفسش رو محکم بیرون داد و نگاهش رو رو به سقف چرخوند .. حرصش می گرفت ... حــرص!!

نه واسه ی ارث. بیشتر از این حرصش درمیومد که لیلی فهمیده بود. رادمنش هم که فهمیده بود. دیگه هیچی دیگه. رهی زیرلب گفت:

-پنجاه.

پنجاه میلیون. خب آره...خود لیلی گفته بود که باهاش باید یه خونه بخره. بدفکری نبود. فعلا از خونه به هرچیزی بیشتر نیاز داشت. این خیلی زیاد بود ... خیلی ... برای گلسا که هیچ وقت این همه پول یکجا ندیده بود، واقعا زیاد بود.

همچین انتظاراتی از لیلی نداشت ...

فقط یه مقدار پول که بتونه از زیر منت ترانه بیرون بیاد. همین!

ولی...پدرام چی؟ نمی تونست بی خیال کمک کردن به اون بشه. سرشو بین دستاش گرفت. دلش می خواست ذهنش یه جوری آرامش پیدا کنه.

رادمنش باز با صدای نکره اش گفت:

-خب...من فردا پس فردا میام تا دیگه کارای آگهی و فروش خونه رو انجام بدم...

رهی گفت:


romangram.com | @romangram_com