#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_292


خبر نداری. همچین باهاش عجین بود که بیا و ببین! ولی رهی فقط سرشو تکون داد و رفت. آرمان با رهی دست داد و خیلی رسمی گفت:

-خیلی...متاسفم. می دونم فامیل دوری بود ولی بالاخره غم آخرت باشه.

رهی لبخند محوی از روی ادب زد و زیرلب گفت:

-ممنون آرمان...مرسی.

آرمان با رها هم قدم شد. رهی نگاهش کرد...جدیدا خیلی دور و بر رها می پلکید. خیلی که نه...ولی می پلکید دیگه. با صدای آبتین نگاهش رو ازشون گرفت و برگشت:

-لحظه ای که منتظرش بودین رسید؟

زد سر شونه ی رهی. رهی سرشو تکون داد و گفت:

-فکر نکنم خیلیم این اواخر منتظر بودیم. گلسا رو که مطمئنم اصلا منتظر نبود! کلا یادمون رفته بود...هوف... شوخی تلخی بود آبتین!

-به هرحال...تسلیت می گم داداش. متاسفم.

-منم متاسفم!

آبتین به جاده نگاه کرد و گفت:

-نگاه کن...دوستات هم دارن میان! رهی رد نگاهشو دنبال کرد...با حرص به آبتین نگاه کرد. ماشین باباش بود. فرخنده و فرهاد از ماشین پیاده شدن. چندتا ماشین دیگه هم پشت شون بود. خب دیگه...فک و فامیل پیداشون شد! اینا هم ظاهرا فقط به خاطر پول و پله ی لیلی پیداشون شده بود. خبر نداشتن که رهی از شیش ماه پیش یادش افتاده بود.

فرهاد جلوش ایستاد. رهی از روی ادب فقط گفت:

-سلام.

-سلام علیکم.

رهی ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-بهتون تسلیت عرض می کنم!

-آخرین کسی که انتظار داشتم اینجا باشه تو بودی. چی شده یاد پیرهای معرکه گیر افتادی؟

فرخنده کنار فرهاد ایستاد و گفت:

-پسرم دلت خوشه...یاد پیرهای معرکه گیر می خواست بیفته یاد ما می افتاد! به خاطر پول لیلی اینجاست!

خون رهی به جوش آمد ... هنوز آخرین مکالمات اش با فرخنده یادش بود ... مکالماتی که توشون به فرخنده یادآور شده بود که هنوز اون قدر بی غیرت نشده که بذاره هرکسی راحت به مادرش توهین کنه. حتی اگه مادرش زیر همه چی زده باشه و رفته باشه.


romangram.com | @romangram_com