#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_290
-یک...دو...سه...
اثری نداشت. دو زانو روی زمین نشست و صورتشو با دستاش پوشوند...نه نه...غیرممکن بود...
رهی جلوی در از ماشین پیاده شد. محکم درو کوبید. صدای ماشین اورژانس اومد و علی سریع درو براشون باز کرد. جلوی رهی رو گرفت و درحالی که عقب عقب می رفت، با نگرانی پرسید:
-رهی ... رهی اینا اورژانسن؟
رهی عصبی گفت:
-آره دیگه ...
-لیلی خانوم طوریش شده؟! گلسا؟؟؟
رهی بلند گفت:
-نمی دونم!! برو کنار تا بفهمم چه خبره!
علی کنار دوید ...
با ترس نگاهشون کرد...اورژانس اینجا چی کار داشت؟! رهی با نگرانی پشت سرشون رفت. خواستن زنگ درو بزنن که رهی درو باز کرد...
صدای گریه ی گلسا...از توی اتاق لیلی میومد...رهی در نیمه باز اتاق لیلی رو با یه ضربه هل دادو رفت تو. اورژانسی ها هم پشت سرش رفتن. یکی از مردا گلسا رو از روی لیلی زد کنار و گفت:
-کنار خانوم...
گلسا روی زمین افتاد...رهی شونه ی گلسا رو گرفت و با حالت عصبی گفت:
-اوهــه! چه خبرته آقای برادر؟؟؟
دلش می خواست یقه ی یکی رو بگیره...حالا می فهمید چی شده... این بدن بی حال عمه ی بزرگش که روی تخت افتاده بود. مرد سفیدپوشی که نبض اش رو می گرفت. و گلسا که دستش رو جلوی بینی و دهانش گرفته بود و نفسش به روز بالا میامد.
دو زانو کنار گلسا نشست. چشمای مشکی گلسا خیس خیس بودن....به رهی نگاه کرد و بریده بریده گفت:
-رهی نفس نمی کشه...لیلی نفس نمی کشه!
رهی که از دیدن گریه ی گلسا و اون وضعیت آشفته خودشم بغضش گرفته بود بغضشو قورت داد و با دستش که هنوز روی شونه ی گلسا بود،شونه شو فشار داد...
-هیس ... آروم باش عزیزم ...
گلسا دستش رو از روی دهنش برداشت و درحالی که به تخت اشاره می کرد، بلند و بریده بریده، نامفهوم گفت:
romangram.com | @romangram_com