#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_288
از روی جدول پرید پایین و سمت مترو رفت. سوار شد و رفت خونه.
×××
گلسا در خونه رو باز کرد و ورودش و بلند اعلام کرد:
-لیلی خانــوم جـونم...من اومدم!
به تقویم که کنار در آویزون بود نگاه کرد. هنوز برگه اش روی دیروز بود. همیشه لیلی روزی که گذشته بود رو می کند و می انداخت دور. گلسا برگه رو کند و بلند گفت:
-امروز دوم شهریوره. لیلی خانوم یادتون رفته بودااا!
جوابی نیومد. گوشاش سنگین بود دیگه...گلسا وسایلش و روی مبل انداخت و به در اتاق لیلی زد. احتمالا بازم نمی شنید. در اتاق و باز کرد. آروم توی تختش خوابیده بود. گلسا درو باز گذاشت و رفت توی آشپزخونه. زیرلب داشت آهنگ می خوند:
-خوشبختـــم ... تو با منی ... لبخندت رو از من نگیر!
درواقع اگه مصدر آهنگ خوندن رو از زندگی گلسا حذف می کردن، بدون شک می مرد! از اتاق لیلی صدای بلند نفس کشیدن اش اومد...
یه صدایی شبیه خرخر...گلسا شونه هاشو بالا انداخت. داشت خروپف می کرد دیگه. البته معمولا لیلی خروپف نمی کرد...
صدا قطع شد. خب. یه کوچولو بود.
گلسا یه لیوان آب با قرص توی ظرف گذاشت و سمت اتاق رفت. ظرف و روی میز گذاشت و درحالی که بالش لیلی رو مرتب می کرد گفت:
-لیلی خانوم...عزیزم...پاشو...من قرصاتو بدم ناهارم بذارم برم...لیلی خانوم؟
جوابی که نرسید، مکثی کرد و خم شد. با مهربونی گفت:
-لیلی خانوم جانم ... می گم کار دارم ... بیدار شو زودتر من برم. باید به سر به تاریک خونه هم بزنم. بعدش که عکسا ظاهر شدن برات میارم باهم دوتایی نگاه کنیم. زودتر بیدار شو قربونت ...
چرا جواب نمی داد؟ گلسا لب هاشو که خشک شده بود آروم با زبون خیس کرد...شونه ی لیلی رو گرفت و گفت:
-لیلی خانوم؟؟ لیلی؟ لیلی؟؟؟
محکم شونه هاشو تکون داد. تپش قلبش بالا رفت...نفس عمیقی کشید...سرشو روی سینه ی لیلی گذاشت... نه ... کاش حدسش غلط بود ...
بی اختیار چند قدم عقب رفت. بلند داد زد:
-لیلی خــانوم!!!
درحالی که عقب عقب می رفت پاش به میز گیر کرد و افتاد. محکم با زانو زمین خورد ... دست هاش رو روی زمین حرکت داد و با وحشت زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com