#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_280
رها بهش نگاه کرد و با نگاهی متعجبانه و مردد پرسید:
-چیو؟
آرمان برگشت و با لبخند به رها نگاه کرد. گفت:
-نمی دونم چرا احساس کرده بودم تو و آبتین باهم صمیمی هستین. فکر می کردم اینها رو بهت گفته.
رها با کلافگی لب هاش رو با زبون تر کرد و زیرلب گفت:
-اولا که هیچم از این خبرا نیست... من و آبتین دوتا دوست ساده ایم ... دوتا همکار. چه علتی داره که بخوایم باهم گل بگیم و بلبل بشنویم؟
آرمان بدون اینکه نگاهش رو از خیابون پیش روش بگیره، گفت:
-ولی خب ... بعضی از دوستی ها ساده نیستن رها ... باهام موافقی؟
بدون اینکه منتظر جواب از جانب رها باشه، مکثی کرد و بعد گفت:
-یه سری از دوستی ها رو ... باید قاب بگیری و بزنی به دیوار ... مثل یه عکس! هیچ وقت نمی تونی ازشون استفاده ای که می خوای رو ببری ... باید فقط نگاه کنی. فقط دوستی ات رو نگاه کنی و ازش لذت ببری. یا ...
زمزمه کرد:
-جلوی چشمت باشه و بسوزی.
رها لبخندی زد و مودبانه گفت:
-سر در نمیارم!
گلسا هم گاهی اوقات این طوری حرف می زد. یهو می رفت توی حس و به قول رهی «کتاب ادبیات قورت می داد».
طوری که انگار هیچ کدوم از حرف های آرمان رو نشنیده باشه، گفت:
-منظورت از اینکه آبتین همه چیز رو به من گفته باشه چی بود؟
آرمان دنده رو عوض کرد و زیرلب گفت:
-هیچی...
رها اخم کرد و گفت:
-یه چیزی گفتی و ادامه اش نمی دی؟!
romangram.com | @romangram_com