#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_271

و همون جور با اخم سمت در دوید و از خونه رفت بیرون. رهی برگشت و به در نگاه کرد. هنوز توی بهت

کار گلسا بود! علی از اتاقک نگهبانی اش اومد و گفت:

-این چش بود؟

رهی اخمی کرد و دستش رو به در ماشین گرفت و گفت:

-اِ...هیچی...هیچی.

-چه قدر کشتی هاش غرق شده بود...انگار اعصابش داغون بود...صبح ها که معمولا خوش اخلاق بود!

رهی نفسش رو محکم داد بیرون و با خشونت گفت:

-علی خفه.

علی سکوت کرد.

×××

سما چهارزانو جلوی گلسا نشسته بود. دیگه با گلسا دوست شده بود. بعد از اون روزی که موهاشو زده بودن و گلسا رو بغل کرده بود...دیگه شیفته اش شده بود.

با کنجکاوی پرسید:

-چرا این بار اون آقای جذاب باهات نیست؟

آقای جذاب! جای رهی خالی تا ببینه از نظر یک دختر این طور جذاب شناخته می شه!

گلسا شونه هاشو بالا انداخت. خندید و گفت:

-اون قاتله.

سما جیغ زد:

-قـاتل؟!

-آره. حشره ام و کشت. با ماشین از روش رد شد. یه خرچسونه داشتم اسمش جک بود...

سما با همدردی سرشو تکون داد. گلسا زیرچشمی نگاهش کرد. راستش اولین نفری بود که با شنیدن اسم خرچسونه ی گلسا نخندید. شاید بچه ها بهترین همدردها بودن. چه برای این ناراحتی های کوچیک و به قول ترانه «احمقانه» چه دردهای بزرگی که توی دنیا هیچ درمانی نداشتن. بچه ها فقط سرشون رو تکون می دادن و با چشم های درشت شون نگاهت می کردن. بی حرف!

پدرام که داشت با پاستیلی که گلسا بهش داده بود ور می رفت گفت:

-باهاش قـهری گلسا جون؟؟؟

romangram.com | @romangram_com