#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_253

وقتی رسیدن خونه ی آبتین رهی ماشینو نگه داشت. گلسا گفت:

-اینجاست؟ پیاده شم؟

-نه وایسا.

از ماشینش پیاده شد و رفت درو برای گلسا باز کرد. گلسا ابروهاشو انداخت بالا و گفت:

-به قول علی کارت های چـِلاس بود.

رهی خندید و گلسا از ماشین پیاده شد. برای اولین بار بدون اینکه سرشو بالا کنه می تونست به چشمای رهی نگاه کنه. بالاخره کفش پاشنه بلند بود و...این چیزا دیگه! خواست راه بره که یهو ایستاد و گفت:

-وای! یا خدا...راه رفتن با اینا دیگه یادم رفته! الان عین سفره پخش زمین می شم.

رهی در ماشینو قفل کرد. دستشو سمت گلسا گرفت و گفت:

-خب دستتو بده به من.

گلسا یه نگاه به رهی کرد...یه نگاه به دستش...نه. به قیافش نمی خورد سوءاستفاده گر باشه.

دستشو گرفت. رفتن تو. خونه ی آبتین بزرگ بود. تقریبا هم می شد گفت آدمای زیادی اومده بودن. آبتین و آرمان هردوشون اومدن جلو و بهشون خوش آمد گفتن. یه خانومی هم اومد و مانتو و شال گلسا رو ازش گرفت.

رهی دست گلسا رو گرفت و برد نشوندش یه گوشه. گفت:

-همین جا می شینی.

گلسا متعجب از تحکم لحن رهی، با ابروهای بالا رفته پرسید:

-برای چی؟!

-قبلا گفتم. زیاد جلوی چشم آرمان نباشی بهتره. پسر بدی نیست ولی خودت می دونی چرا. قبلا گفتم دیگه...؟

گلسا آروم سرشو تکون داد. رهی نشست کنارش. گفت:

-تو چه طوریه که توی خونه جلوی من شال سرت می کنی و بعد اینجا مشکلی نداری که کسی موهاتو ببینه...؟

-عقاید هرکس به خودش مربوطه!

رهی به نیم رخ گلسا نگاه کرد. با چشمای مشکی اش که خوندن احساساتش از توش کار سختی بود به یه نقطه ی نامعلوم زل زده بود. رهی گفت:

-ناراحت نشو...سوال بود.

-خب چون اینو از مامانم یاد گرفتم. توی مهمونی ها با اینکه کسی موهاشو ببینه مشکلی نداشت. عقاید خودشو داشت. منم...عقایدشو قبول داشتم. همین. البته عقاید بابامو بیشتر قبول داشتم...

romangram.com | @romangram_com