#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_248
گلسا هراسیده تندی برگشت و دید لیلی با ویلچرش و یه لبخند نمکی پشتشه. سرشو تکون داد و گفت:
-بااجازه تون. جمعه.
-این چه حرفیه دختر. نمی خواستم گوش وایستم جون عزیزت...ولی...لباس نداری؟ درسته؟
گلسا سرشو انداخت پایین. اوف لعنتی ... همینش کم مونده بود ... درحالی که پاشو روی زمین می کشید آهسته گفت:
-اوم...نه...یعنی اونایی هم که دارم...مناسب این مهمونی نیست...کلا... من همه ی لباس هام ساده یا سنتی ان خودتون که دیدین. مهمونی آن چنانی هم نمی رم ... اصلا مهمونی نمی رم که بخوام لباس خاصی داشته باشم. درک می کنین.
-خب من می تونم کمکت کنم.
گلسا نگاهی بهش کرد. محض رضای خدا نگه که من بهت پول می دم برو لباس بخر! گلسا از صدقه متنفر بود! حتی توی تندترین سراشیبی های زندگیش دست به یه همچین کاری نزده بود. لیلی گفت:
-منتهی من نمی تونم برم طبقه ی بالا...برو از اتاق دست راست سومی یه گنجه بیار. چوبیه روش هم منبت کاری داره. بجنب دختر...
گلسا سریع رفت و آوردش. بزرگ بود...ولی گلسا می تونست بیارتش. روی زمین گذاشتش. لیلی دستور داد:
-درشو باز کن.
گلسا مطیعانه در رو باز کرد.
با دیدن اون همه لباس رنگ وارنگ با مدل های مختلف وا رفت... این همه لباس؟! این همه مدل؟؟؟
پایین اش زانو زد و با تعجب گفت:
-اَ...همه اینا برای شماست؟!
لیلی خنده ی ریزی کرد و آروم گفت:
-آره دیگه...یه عمری منم جوون بودم. مدیونی اگه فکر کنی یکی شونو پوشیدم.
گلسا خنده ای از سر تعجب کرد:
-وا...چرا؟! این همه لباس به این خوشگلی...
لیلی مکثی کرد. سعی کرد لبخند بزنه...زمزمه کرد:
-اینا رو افرند از سفرهاش برام میاورد...همیشه منتظر می موندم تا یه روز که باهم رفتیم زیر یه سقف برای خودش بپوشم. مامانم می گفت احمقم...راست هم می گفت...
بینی اش رو بالا کشید. گلسا با دلسوزی نگاهش کرد...طفلکی...عاشق بوده. این لیلی که جلوش روی ویلچر وا رفته بود، روزی عاشق بوده. لیلی جوان با گونه های سرخ و موهای پرپشت بلند. گلسا زیرلب گفت:
romangram.com | @romangram_com