#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_246
رها خندید و گفت:
-مسخره ببین جنبه ی شوخی نداریا! اینو از آبتین یاد گرفته بودم...
-تو که لام تا کام زندگیت شده آبتین بنده ی خوب خدا!
-اِ! من زنگ نزدم که راجع به این چیزا حرف بزنم.
گلسا لبخندی یک وری زد:
-بفرمائید؟
-می خواستم ازت یه خواهش بکنم. نه نه...یه دستور بدم.
-...
-می خواستم دستور بدم که جمعه بیای مهمونی آبتین. چون من اونجا تنهام. نمی تونم برم قاطی آقایون شم و آویزون شون شم که.
-این همه کارمند زن توی اون شرکت دارین...
-تو رو هم دعوت کردن گلسا!
مکثی کرد و گفت:
-من دوستی ندارم ... متاسفانه می دونم که تو هم تنهایی و کسی رو نداری ... خب خودت بدت نمیاد برای یک شب هم که شده وارد جمع شی؟
گلسا سکوت کرد و آهسته روی صندلی اش جا به جا شد. رها آروم گفت:
-اِ اِ گلسا؟! شوخی کردم جون تو... ناراحت شدی گفتم تنهایی؟ خب آخه ...
گلسا لبخندی زد. این رها چه قدر ساده بود... گفت:
-فهمیدم عزیزم. گفتن حقیقت که معذرت خواهی نداره. من میام. قبل از تو برادرت ازم قول گرفته.
رها با تردید پرسید:
-برادرم؟! رهی چرا از تو قول گرفته؟
گلسا با لحن مرموزی گفت:
-دلایل اش خصوصیه...
romangram.com | @romangram_com